فتنه خوارج و جنگ نهروان

عبدالله گفت : یکى از شما که عالم تر است نزد من آید تا با هم سخنبگوییم . عتاب بن اعور ثعلمى به سوى عبدالله آمد و دو مقابلش ایستاد، و هر چه مىگفت از قرآن مى گفت و گویا همه قرآن را حفظ کرده ، و بر معانى آن واقف بود، سخنهاىبسیارى گفت بن عباس همچنان ساکت و خاموش ‍ ماند.
عبدالله بن عباس سر برداشت وگفت :
آنچه خواستى گفتى ، اگر چه بر معانى قرآن واقفى ! ولى به اشتباه افتادى واز راه راست منحرف شدى ، حال گوش کن تا ضرب المثلى بزنم . اى عتاب ! بگو بدانم سراىاسلام از آن کیست و هر چه کسى آن را بنا کرده است .
عتاب گفت : دار اسلام از آنخداست که به دست انبیا و پیروان انبیا بنا شده است ، جماعتى به انبیا مؤ من و طایفهاى کافر شدند تا خداى بزرگ ، خاتم الانبیاء محمد مصطفى صلى الله علیه و آله را براىآبادى آن سرا فرستاد.
عبدالله گفت : آیا محمد مصطفى صلى الله علیه و آله پایههاى این امارت را محکم کرد و حدود آن را معین فرمود یا خیر؟
عتاب : بلى حدود آنرا معین و عمارت آن را محکم کرد، به طورى که تا قیامت بر جاى بماند.
عبدالله آیارسول خدا صلى الله علیه و آله رحلت کرد یا در میان ماست .؟
عتاب رحلتکرد.
عبدالله : راست گفتى ، بدان که محمد مصطفى صلى الله علیه و آله سراى اسلامرا محکم کرده ، و امیرالمؤ منین على علیه السلام را وصى خویش قرار داده تا این سراىآباد، خراب و ویران نشود.
شما از حق بر نگردید و با او مخالفت نکنید و خود را بههلاکت نیندازید.
عبدالله بن عباس نصیحت هاى بسیارى کرد و پندهاى فراوان گفت ،اما او قانع نشد و گفت شما چرا حکمیت عمروعاص را پذیرفتید و چرا اکنون به جنگ برنمى خیزید؟
عبدالله گفت : ما پیمان بستیم تا یک سال با هم جنگ نکنیم و اینکمنتظریم تا مدت پیمان منقضى شود و على بن ابى طالب علیه السلام کسى نیست که از حقىکه خداوند برایش قرار داده است ، عقب نشیند.
خوارج فریاد برآوردند و گفتند: هیهات اى ابن عباس ! ما امروز ولایت و بیعت على بن ابى طالب علیه السلام را نمىپذیریم ، برو و به على بن ابى طالب علیه السلام بگو تا نزد ما آید، احتجاج کنیم وکلام او را بشنویم تا چند مى گوید، شاید از جنگ منصرف شویم .
عبدالله بن عباس بهخدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام آمد و آنچه واقع شد به عرض رسانید.
امیرالمؤمنین على علیه السلام به همراهى یکصد نفر از نخبگان خویش به حروراء به دیدار آنانرفت از آن طرف عبدالله بن کواء با یکصد نفر از خواص در برابر آن حضرت آمد.
علىعلیه السلام فرمود: اى ابن کواء سخن بسیار است ، اما بگو تا بدانم یارانت چه مىگویند و از من چه مى خواهند؟
عبدالله بن کوا گفت : اگر نزدیک تر بیایم از شمشیرتو در امان هستم ؟
على علیه السلام فرمود: در امانى .
عبدالله بن کوا با دهنفر از خویشان و اصحاب خود امیرالمؤ منین على علیه السلام آمدند على علیه السلامسخن آغاز کرد و جنگ با معاویه را یادآور شد و آنچه از ماجراى جنگ با معاویه و بالابردن قرآن بر نیزه ها و کیفیت انتخاب حکمین بود بیان کرد. سپس گفت :
واى بر تواى ابن کوا! روزى که اهل شام قرآن بالاى نیزه کردند آیا نگفتم این خدعه و نیرنگمعاویه و عمروعاص است .
آیا نگفتم آنان در جنگ شکست خورده و درمانده شدند،بگذارید تا جنگ را تمام کنیم ، شما گفتند چون ما را به کتاب خدا دعوت کردند، بایدآنان را اجابت کرد و مرا تهدید کردید، یا تو را مى کشیم یا تحویل معاویه مى دهیم .
بعد از این که دست از پیکار کشیدیم و پیشنهاد اهل شام را قبول کردیم خواستمپسر عم خود عبدالله بن عباس را که مردى زیرک و عالم و با وفا! بود حکم و نمایندهخویش قرار دهم ؛ اما جماعتى را شما قبول نکردند و هیچ کس غیر از ابوموسى رانپذیرفتند و من با اکراه به حکمیت ابوموسى راضى شدم .
سپس در جلو چشمان شما ازحکمین تعهد گرفتم از ابتدا تا انتها به کتاب خدا و سنت قطعى محمد مصطفى صلى اللهعلیه و آله عمل کنند و حال این که دو نفر حکمین بر خلاف تعهد دیدید چه کردند آیااین چنین نبوده است ؟(2)

عبدالله بن کوا گفت : بلىچنین است . پس چون مى دانى حکمین بر خلاف مصلحت مسلمین و مخالف کتاب الله و مکر وخدعه عمل کردند چرا با معاویه نمى جنگى ؟
امیرالمؤ منین على علیه السلام گفت :
منتظر پایان یافتن مدت پیمان حکمیت و در اندیشه جمع آورى اعوان و انصار هستم . چون فراهم شود از حق امامت و ولایت خویش دفاع مى کنم . عبدالله بن کوا و ده نفر ازهمراهان با شنیدن سخنان امیرالمؤ منین على علیه السلام از کرده خود پشیمان شده ،اسب را پیش راندند و به حضرت ملحق شدند و به همراه على علیه السلام به کوفه مراجعتکردند.
با مراجعت عبدالله بن کوا که امیر و فرمانده خوارج بود. جمع آنان متفرقشده و شعار((لا حکم الا لله و لا طاعة لمنعصى))سر دادند.
اجتماع خوارج در نهروان
بعد از عبدالله بن کوا خوارجعبدالله بن وهب راسبى و حرقوص بن زهیر را امیر خویش قرار دادند و به سوى نهروانحرکت کردند در بین راه مردى از اصحاب على علیه السلام با دیدن لشکر خوارج خود راپنهان کرد او را گرفتند و پرسیدند: کیستى ؟
گفت : عبدالله بن خباب بن الارت ازاصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله هستم . گفتند:
روایتى از مصطفى صلى اللهعلیه و آله بگوى .
گفت ، رسول خدا فرمود: بعد از من فتنه اى بر پا مى شود. درزمان فتنه ، قاعد از قائم و قائم از ماشى و ماشى از ساعى بهتر و عاقل تر است ومقتول شدن مناسب تر از قاتل بودن است .
سخنان او خوارج را ناخوش آمد و یکى ازآنان ضربه شمشیر بر سرش زد و او را کشت آنان همچنین وارد منزل او شدند، زد و فرزنداو را نیز کشتند و از آنجا به حرکت ادامه دادند، تا با دوازده هزار نفر سواره وپیاده به نهروان رسیدند.
وقتى خبر خوارج آنان به امیرالمؤ منین على علیه السلامرسید آن حضرت به مسجد کوفه رفت و این خطبه را ایراد فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم ، ایها الناس ، ان الله عز و جل و بعث محمدانذیرا للعالمین ، وامنیا على التنزیل و شهیدا على هذه الامة بالتحریم و التحلیل ، وانتم یا مشعر العرب اذ ذاک فى شر دار و على شر دین یبتون على حجارة خشن و حیات صممو شوک مهرب فى البلاد...
و بعد فقد علمتم ما کان من هولاء القوم من الاقدام والجراءة على سفک الدماء و هم قوم فساق مراق و عماة حفاة ، یریدون فراقى و شقاقى ، وفیهم من قد عضه بالامس السلاح ووجد اءلم الجراح ؛ مجذوا رحمکم الله و خذوا آلةالحرب ، فانى سائر الیهم ان شاء الله و لا قوة الا بالله . (3)
از منبر فرود آمد درحالى که فقط عده اى قلیل فرمان او را اجابت کردند. لذا آن جناب با خاطرى آزرده بهمنزل خود رفت ، بعد از آن خطبه اى دیگر ایراد فرمود.
خطبه دومبراى توبیخ مردم کوفه
روز دیگر على علیه السلام بر منبر رفت وفرمود:
ایتها الفئة المجتمعة ابدانهم و المتفرقة ادیانهم انهوالله ما عزت دعوة من دعاکم و لا استراح من قاساکم . کلامک یوهن الصم الصلاب ، وفعلکم یطمع فیه عدوکم ، انا ادعوکم الى اءمر فیه صلاحکم والذب عن حریمکم و ... (4)
آن گاهبا چشمى اشکبار از منبر فرود آمد، و غمناک به منزل رفت . در آن هنگام ، جماعتى ازاشراف و اصحاب رسیدند و عرض کردند:
ما را به جنگ با دشمنانت گسیل دار؛ به هرجانب فرمان دهى اطاعت مى کنیم . یکى از اصحاب گفت :
یا امیرالمؤ منین ! مردم ازتعلل و عقب نشستن پشیمان شده ، به جانب شما میل پیدا کرده اند، اگر خطبه اى بخوانیدو آنان را با دیگر به مساعدت خویش بخوانید همراهى مى کنند.
روز دیگر امیرالمؤمنین على علیه السلام با فرزندان و اصحاب خاص وارد مسجد شد و بر منبر نشست و خطبهاى خواند.
ایها الناس ، الا ترون الى اطرافکم قد انتقضت والىبلادکم تغزى و انتم ذوو عدد جم وشوکة شدیدة ؟ فما بالکم الیوم لله ابوکم من اینتوتون و من این تسحرون و اءنى توفکون ، انتبهوا رحمکم الله و ابنهوا نائمکم وتجردوا لحرب عدوکم .. . (5)
چون خطبه آن حضرت بهپایان رسید، چهار هزار نفر اجتماع کرده ، آماده جنگ با گروه مارقین شدند که عدى بنحاتم در پیش روى آنان با صداى بلند شعرهاى حماسى مى خواند.
امیرالمؤ منین علىعلیه السلام با سواران خویش به جانب نهروان رهسپار شد و در دو فرسخى نهروان فرودآمد.
آن گاه نامه اى به سران خوارج به این مضمون نوشت :
بسم الله الرحمنالرحیم . از عبدالله امیرالمؤ منین و اجیر مسلمین و برادر رسول الله و پسر عم مصطفىصلى الله علیه و آله به عبدالله بن وهب و حرقوص بن زهیر از فرقه مارقین .
به منخبر رسید، در نهروان جمع شده و بر ضد من طغیان و شورش ‍ کرده اید قبل زا این ، پدرشما دو نفر هم چنین کرده بود. اگر بصیرت و فقاهت در دین و یقین به شریعت داشتیدهرگز به مخالفت بر نمى خاستید، بدانید سخن بسیار است و گوش شنوا اندک .
شماجماعت خوارج نسبت به گمراهى و ضلالت و بى دینى به من مى دهید و بر من شوریده و یاغىشده اید.
بعد از این که با میل و رغبت با من بیعت کرده بودید اکنون نقص عهد وپیمان کرده اید و بر گمراهى خویش اصرار مى ورزید، و دوستان مرا به قتل مىرسانید.
عبدالله بن خباب ارت را بدون جرم گناه کشته و اهل اعیال او را قتل عامکرده اید، او از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله بود قاتلین او و زن و فرزندانشرا به من واگذارید تا قصاص کنم ، به سبب جهالت و گمراهى خود را به هلاکت نیندازید،اگر قاتلین عبدالله بن خباب را تحویل من ندهید به خدا سوگند شما را رها نمى کنم وبه یارى و استعانت خداى بزرگ شما را مجازاتى سخت مى نمایم .
امیرالمؤ منین علىعلیه السلام نامه را به عبدالله بن ابى عقب داد تا نزد خوارج رود.
عبدالله نامهرا در نهروان به عبدالله به وهب و حروقص بن زهیر که در کنار آب نهروان نشسته بودندداد.
ما بین فرستاده على علیه السلام و سران خوارج مناظره طولانى در مسائل مختلفانجام شد در پایان ، نامه اى بدین مضمون در جواب امیرالمؤ منین نوشتند.
اى علىعلیه السلام تو از حق بازگشتى ، به گمراهى گراییدى ، بعد از رسول خدا صلى الله علیهو آله ، در امت او هیچ کسى از تو عثمان شقى تر نیست قاتل عبدالله بن خباب را از ماخواستى ، بدان که همه ما، قاتل او هستیم ، در پایان ما را به جنگ تهدید کردى ، بیانزدیک تر، ما با عزمى استوار آماده پیکار با تو هستیم .
نامه را مهر کرده بهفرستاده امیرالمؤ منین علیه السلام دادند، عبدالله بن ابى عقب نامه را به خدمت علىعلیه السلام آورد و آنچه بین او و آن قوم گفته و شنیده شد بیان داشت .
حرکت على علیه السلام به جانب نهروان
امیرالمؤ منین علیهالسلام چون از تسلیم و اطاعت آنان ماءیوس شد، با سواران خویش به جانب نهروان حرکتکرد، به نزدیکى نهروان رسید، سوارى از جانب نهروان مى آمد، على علیه السلام پرسید: از خوارج چه خبر دارى ؟ گفت : آن جماعت چون شنیدند با لشکرى قوى به سوى آنان مى آیىاز نهروان عبور کرده ، گریختند.
امیرالمؤ منین فرمود: آیا آنان را دیدى ازنهروان عبور کردند.
گفت : آرى دیدم .
امیرالمؤ منین فرمود: نه این چنین نیست، به خدایى که محمد مصطفى صلى الله علیه و آله را فرستاد، این جماعت از نهروان عبورنمى کنند، غیر از ده نفر، همه کشته و هلاک مى شوند و از اصحاب من هم کمتر از ده نفرشهید مى شوند. این عهدى معهود و قضاى مکتوب است .
امیرالمؤ منین در نهروان فرودآمد، در حالى که خوارج شمشیر کشیده و در مقابل لشکر على علیه السلام ایستادند وشعار لا حمک الا لله مى دادند.
على علیه السلام فرمود: من هم منتظر حکم اللههستم ، سپس لشکر خویش ‍ را صف آرائى کرد. بار دیگر عبدالله بن عباس را فرمود تا درمیان دو صف بایستد و از آنان بخواهد چه مى گویند و چه مى خواهند؟
عبدالله بنعباس به نزد لشکر آنان ایستاد و گفت :
اى قوم ! چرا با على بن ابى طالب علیهالسلام دشمنى مى کنید و به جنگ او برخاسته اید، چرا در بین اصحاب آن حضرت اختلاف وتفرقه به پا کردید . گفتند: اى ابن عباس ! چرا حله یمانى و لاس لطیف به تن کردى مابراى جنگ آمدیم و لباس رزم پوشیدیم .
عبدالله گفت : لباس را فرو گذارید و علتمخالفت و مخاصمت با امیرالمؤ منین على علیه السلام را بیان کنید.
گفتند: على بنابى طالب علیه السلام را بگو بیاید تا شرح حال بگوییم

/ 1 نظر / 71 بازدید