لطیفه های اسلامی

............................................................

پرهیزکاری

از ابراهیم ادهم نقل کرده اند که گفته است:

وقتی باغی را برای نگهداری به من سپردند . صاحب باغ آمد و گفت: انار شیرین بیاور . آوردم ، و اتفاقاً شیرین نبود. باز گفت:  : انار شیرین بیاور . این مرتبه هم آوردم باز  شیرین نبود. گفت : عجیب است تو این همه وقت در باغ من هستی هنوز انار شیرین را نمی شناسی ونمی دانی از کدام درخت باید چید! گفتم : من باغ تو را نگاهداری می کنم ، طعم انار نچشیده ام. آن مرد گفت : به این پرهیزگاری که تو هستی گمان کنم ابراهیم ادهم باشی.

............................................................

گذر به قبرستان

سارقی کلاه فردی را ربوده و فرار کرد.آن مرد به گورستان رفت و آن جا نشت . مردم گفتند: آن مرد کلاه تو را به طرف باغ برد تو جرا در قبرستان نشسته ای ؟ گفت : بالاخره گذرش به این جا خواهد افتاد.

............................................................

آن چاله را من ندیدم

روزی مردی سرش را با پارچه ای بسته بود. کسی او را دید و پرسید : چرا سرت را بسته ای ؟ گفت : آن چاله را می بینی ؟ گفت : آری . گفت : من ندیدم!

............................................................

آیه بر سنگ گور

سلطان محمود غزنوی گوری را برای خود ساخت و به یکی از چاکران گفت : آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گور حک کنیم . چاکر گفت : بنویسید : « هذه جهنم التی کنتم تو عدون » یعنی این جهنمی است که وعده داده شده اید!

............................................................

پاسخ عقیل به معاویه

روزی عقیل بن ابی طالب ، در دمشق پیش معاویه نشسته بود . وقتی که معاویه حاکم شام بود و همه اعیان و بزرگان شام  و حجاز و عراق حاضر بودند . معاویه خواست زرنگی کند ، پرسید : ای اهل شام و حجاز و عراق آیا به شما رسیده است این آیه « تبت یدا ابی لهب و تب» ؟ گفتند : آری . گفت : این ابی لهب ، عموی عقیل است . عقیل که از نزدیک این صحنه را دید ، بی درنگ گفت : ای اهل مجلس ، آیا به شما رسیده است این آیه « وامراته حمالة الحطب » ؟ گفتند : آری . گفت : این حمالة الحطب ، عمه معاویه است . معاویه از ظرافت خود پشیمان گشت و از آن جواب خجل شد.

............................................................

/ 0 نظر / 65 بازدید