ساعت نزول بلا فرا رسید

کنار دریا رسید در آنجا یک کشتی را در حال حرکت مشاهده کرد، تقاضا نمود او را نیز سوار کنند مسافرین موافقت کرده، یونس سوار شد، کشتی حرکت کرد، میان دریا که رسید خداوند یک ماهی بزرگ را مأمور نمود به طرف کشتی رود، یونس در ابتداء جلو نشسته بود حمله ماهی و هیکل درشت او را که مشاهده کرد از ترس به آخر کشتی رفت ماهی باز به طرف یونس آمد، مسافرین گفتند: در میان ما نافرمانی است باید قرعه بیاندازیم بنام هر کس که در آمد او را طعمه همین ماهی قرار دهیم، قرعه کشیدن بنام یونس خارج شد او را میان دریا انداختند، ماهی یونس را فرو برد و او خویشتن را سرزنش میکرد «فالتقمه الحوتُ و هو ملیم» در روایت ابی الجارود حضرت باقر ـ علیه السّلام ـ میفرماید: سه شبانه روز در شکم ماهی بود در دل دریاهای تاریک خدا را خواند، دعا کرد مستجاب شد. 
فنادی فی الظلمات ان لا اله الّا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین. 
فریاد برداشت در تاریکی
ها؛ تاریکی شکم ماهی و تاریکی شب و تاریکی دریا، پروردگارا به جز تو خدائی نیست منزهی تو من از ستمکارانم، دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه نجات دادیم و این چنین مؤمنین را نجات میدهیم. ماهی یونس را به کنار دریا میان ساحل انداخت، چون موهای بدن او ریخته و پوستش نازک شده بود خداوند درخت کدوئی برایش در همانجا رویانید تا در سایه آن از حرارت آفتاب محفوظ بماند، یونس در آن هنگام پیوسته به تسبیح و ذکر خدا مشغول بود تا آن ناراحتی و نازکی پوست برطرف شد، خداوند کرمی را مأمور کرد که ریشه کدو را خورد، کدو خشک شد، یونس از این پیش آمد اندوهگین گردید، خطاب رسید برای چه محزونی چه شده؟ عرض کرد در سایه این درخت آسوده بودم، کرمی را مأمور کردی تا او را خشک کرد. فرمود، یونس اندوهگین برای خشک شدن یک درخت میشوی که آن را خود نکاشتهای و نه آبش دادهای و به آن اهمیت نمیدادی، هنگامیکه از سایهاش بینیاز میشدی امّا تو را اندوه فرا نمیگیرد برای صدهزار مردم بینوا که میخواستی عذاب بر آنها نازل شود اکنون آنها توبه کردند، به جانب ایشان برگرد، یونس بسوی قوم خود بازگشت همه گِردش را گرفتند ایمان آوردند. 
بیا ای اشک خونین تا که بر بخت زبون گریم
کشم آهی زدل و زابر آزار فزون گریم 
اگر منعم کند از گریه عقل مصلحت بینم
ز کیشش رو بگردانم به فتوای جنون گریم 
دمی با خویش پردازم به آه و ناله در سازم
بجان آتش در اندازم بر احوال درون گریم 
زدست خود در آزارم که محنت را سزاوارم
برای خود خودم هم خود بخود بر نفس دون گریم 
خودم محبوس و خود مَحْبس ندارم شکوه

ای از کس بپای خویش ماندم بس، زدست خویش خون گریم
منبع:اندیشه قم

/ 0 نظر / 8 بازدید