ولایت فقیه (2)

ولایت تکوینى‏

لازمه اثبات ولایت و حکومت براى امام (ع) این نیست که مقام معنوى نداشته باشد. براى امام مقامات معنوى هم هست که جدا از وظیفه حکومت است. و آن، مقام خلافت کلى الهى است که گاهى در لسان ائمه، علیهم السلام، از آن یاد شده است.

خلافتى است تکوینى که به موجب آن جمیع ذرات در برابر «ولىّ امر» خاضعند. از ضروریات مذهب ماست که کسى به مقامات معنوى ائمه (ع) نمى‏رسد، حتى ملک مقرب و نبى مرسل. اصولًا رسول اکرم (ص) و ائمه (ع)- طبق روایاتى که داریم- قبل از این عالم انوارى بوده‏اند در ظل عرش؛ و در انعقاد نطفه و «طینت» از بقیه مردم امتیاز داشته‏اند «2». و مقاماتى دارند الى ما شاء اللَّه. چنانکه در روایات «معراج» جبرئیل عرض مى‏کند: لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً، لَاحْتَرَقْتُ «3». (هرگاه کمى نزدیکتر مى‏شدم، سوخته بودم.) یا این فرمایش که إنَّ لَنا مَعَ اللَّهِ حالات لا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ «4». (ما با خدا حالاتى داریم که نه فرشته مقرب آن را مى‏تواند داشته باشد و نه پیامبر مرسل). این جزء اصول مذهب ماست که ائمه (ع) چنین مقاماتى دارند، قبل از آنکه موضوع حکومت در میان باشد. چنانکه به حسب روایات این مقامات‏ معنوى براى حضرت زهرا، سلام اللَّه علیها، هم هست «1»؛ با اینکه آن حضرت نه حاکم است و نه قاضى و نه خلیفه. این مقامات سواى وظیفه حکومت است. لذا وقتى مى‏گوییم حضرت زهرا، علیها سلام، قاضى و خلیفه نیست، لازمه‏اش این نیست که مثل من و شماست؛ یا بر ما برترى معنوى ندارد. همچنین اگر کسى قائل شد که «النَّبىُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِن أَنْفُسِهِمْ «2».

 سخنى درباره رسول اکرم (ص) گفته بالاتر از اینکه آن حضرت مقام ولایت و حکومت بر مؤمنان را دارد. و ما در این باره اکنون صحبتى نداریم، زیرا به عهده علم دیگرى است.

حکومت وسیله‏اى است براى تحقق بخشیدن به هدفهاى عالى‏ عهده‏دار شدن حکومت فى حد ذاته شأن و مقامى نیست؛ بلکه وسیله انجام وظیفه اجراى احکام و برقرارى نظام عادلانه اسلام است. حضرت امیر المؤمنین (ع) درباره نفس حکومت و فرماندهى به ابن عباس «3» فرمود: این کفش چقدر مى‏ارزد؟ گفت: هیچ. فرمود: فرماندهى بر شما نزد من از این هم کم ارزشتر است؛ مگر اینکه به وسیله فرماندهى و حکومت بر شما بتوانم حق (یعنى قانون و نظام اسلام) را برقرار سازم؛ و باطل (یعنى قانون و نظامات ناروا و ظالمانه) را از میان بردارم «4». پس، نفس حاکم‏شدنْ و فرمانروایى وسیله‏اى بیش نیست. و براى مردان خدا اگر این وسیله به کار خیر و تحقق هدفهاى عالى نیاید، هیچ ارزش ندارد. لذا در خطبه نهج البلاغه مى‏فرماید: «اگر حجت بر من تمام نشده و ملزم به این کار نشده بودم، آن را (یعنى فرماندهى و حکومت را) رها مى‏کردم». بدیهى است تصدى حکومتْ به دست آوردن یک وسیله است؛ نه اینکه یک مقام معنوى باشد؛ زیرا اگر مقام معنوى بود، کسى نمى‏توانست آن را غصب کند یا رها سازد. هرگاه حکومت و فرماندهى وسیله اجراى احکام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام شود، قدر و ارزش پیدا مى‏کند؛ و متصدى آن صاحب ارجمندى و معنویت بیشتر مى‏شود. بعضى از مردم چون دنیا چشمشان را پر کرده، خیال مى‏کنند که ریاست و حکومت فى نفسه براى ائمه (ع) شأن و مقامى است، که اگر براى دیگرى ثابت شد دنیا به هم مى‏خورد. حال آنکه نخست وزیر شوروى یا انگلیس و رئیس جمهور امریکا حکومت دارند، منتها کافرند. کافرند، اما حکومت و نفوذ سیاسى دارند؛ و این حکومت و نفوذ و اقتدار سیاسى را وسیله کامروایى خود از طریق اجراى قوانین و سیاستهاى ضد انسانى مى‏کنند. ائمه و فقهاى عادل موظفند که از نظام و تشکیلات حکومتى براى اجراى احکام الهى و برقرارى نظام عادلانه اسلام و خدمت به مردم استفاده کنند. صِرف حکومت براى آنان جز رنج و زحمت چیزى ندارد؛ منتها چه بکنند؟ مأمورند انجام وظیفه کنند. موضوع «ولایت فقیه» مأموریت و انجام وظیفه است.

هدفهاى عالى حکومت‏

حضرت درباره اینکه چرا حاکم و فرمانده و عهده‏دار کار حکومت شده، تصریح مى‏کند که براى هدفهاى عالى؛ براى اینکه حق را برقرار کند و باطل را از میان ببرد.

فرمایش امام این است که خدایا تو مى‏دانى ما براى به دست آوردن منصب و حکومت قیام نکرده‏ایم؛ بلکه مقصود ما نجات مظلومین از دست ستمکاران است. آنچه مرا وادار کرد که فرماندهى و حکومت بر مردم را قبول کنم، این بود که «خداى تبارک و تعالى از علما تعهد گرفته و آنان را موظف کرده که بر پرخورى و بهره‏مندى ظالمانه ستمگران و گرسنگى جانکاه ستمدیدگان سکوت ننمایند «1»». یا مى‏فرماید:

اللّهُمّ، إِنّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الّذى کانَ مِنّا مُنافَسَةً فِى سُلْطانٍ، وَ لَا الْتِماسَ شَیْ‏ء مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ.

خدایا، تو خوب مى‏دانى که آنچه از ما سر زده و انجام شده، رقابت براى به دست گرفتن قدرت سیاسى، یا جستجوى چیزى از اموال ناچیز دنیا نبوده است.

و بلافاصله درباره اینکه پس او و یارانش به چه منظور کوشش و تلاش مى‏کرده‏اند مى‏فرماید:

وَ لکِنْ لِنَرُدَّ الْمَعالِمَ مِنْ دینِکَ، نُظْهِرَ الْإصلاحَ فِى بِلادِکَ فَیَأْمَنَ الْمَظلوُمُونَ مِنْ عَبادِکَ، وَ تقامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِکَ.

بلکه براى این بود که اصول روشن دینت را بازگردانیم و به تحقق رسانیم؛ و اصلاح را در کشورت پدید آوریم؛ تا در نتیجه آن بندگان ستمدیده‏ات ایمنى یابند؛ و قوانین (یا قانون جزاى) تعطیل شده و بى‏اجرا مانده‏ات به اجرا درآید و برقرار گردد.

خصال لازم براى تحقق این هدفها

حاکمى که مى‏خواهد به وسیله تشکیلات دولت و قدرت آمرانه‏اى که دارد هدفهاى عالى اسلام را عملى کند، همان هدفهایى را که امام (ع) شرح داد، بایستى همان خصال ضرورى را که سابقاً اشاره کردیم داشته باشد؛ یعنى، عالم به قانون و عادل باشد. به همین جهت، حضرت امیر المؤمنین (ع) به دنبال فرمایشات خود در تعیین هدفهاى حکومت به خصال لازم حاکم اشاره مى‏فرماید:

الّلهُمَّ انّى أَوَّلُ مَنْ انابَ وَ سَمِعَ وَ أَجابَ. لَمْ یَسْبِقْنى إلَّا رَسُولُ اللَّهِ صلّى اللَّه عَلَیهِ وَ آلِه بِالصّلاةِ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنّهُ لا یَنْبَغى انْ یَکُونَ الْوالی عَلَى الْفُروُجِ وَ الدّماءِ وَ الْمَغانِمِ وَ الأَحْکامِ وَ إِمامَةِ الْمُسلِمینَ الْبَخیلُ. فَتَکُونَ فى أَموالِهِمْ نَهمَتُهُ.

خدایا، من اولین کسى بودم که رو به تو آورد؛ و (دینت را که بر زبان رسول اللَّه (ص) جارى شد) شنید و پذیرفت. هیچ کس جز پیغمبر خدا (ص) در نمازگزاردن بر من سبقت نجست. و شما مردم خوب مى‏دانید که شایسته نیست کسى که بر نوامیس و خونها و درآمدها و احکام و قوانین و پیشوایى مسلمانان ولایت و حکومت پیدا مى‏کند بخیل باشد تا بر اموال مسلمانان حرص ورزد.

و لَا الْجاهِلُ فَیُضِلَّهُم بِجَهلِهِ.

و باید که جاهل (و ناآگاه از قوانین) نباشد تا از روى نادانى مردم را به گمراهى بکشاند.

وَ لَا الْجافِى فیقطعَهم بِجَفائِهِ، وَ لَا الْخائِفُ لِلدُّوَلِ فیَتَّخِذ قَوْماً دُونَ قَوْمٍ.

و باید که جفاکار و خشن نباشد تا به علت جفاى او مردم با او قطع رابطه و مراوده کنند. و نیز باید که از دولتها نترسد تا با یکى دوستى و با دیگرى دشمنى کند.

وَ لَا الْمُرْتَشى فِى الْحُکْمِ فَیَذْهَبَ بِالْحُقُوقِ وَ یَقِفَ بها دُونَ الْمَقاطِعِ، وَ لَا الْمُعَطَّلَ لِلسُّنَةُ فَیُهْلِکَ الامَّةَ «1».

و باید که در کار قضاوت رشوه خوار نباشد تا حقوق افراد را پایمال کند و نگذارد حق به حقدار برسد. و نباید که سنت و قانون را تعطیل کند تا امت به گمراهى و نابودى نرود.

درست توجه کنید که مطالب این روایت حول دو موضوع دور مى‏زند: یکى «علم»، و دیگرى «عدالت». و این دو را خصلت ضرورى «والى» قرار داده است. در عبارت و لا الجاهل فیضلّهم بجهله روى خصلت «علم» تکیه مى‏کند. و در سایر عبارات روى «عدالت»، به معناى واقعى، تأکید مى‏نماید. عدالت به معناى واقعى این است که در ارتباط با دول و معاشرت با مردم و معاملات با مردم و دادرسى و قضا و تقسیم درآمد عمومى، مانند حضرت امیر المؤمنین (ع) رفتار کند؛ و طبق برنامه‏اى که براى مالک اشتر «2»، و در حقیقت براى همه والیان و حکام، تعیین فرموده است «3»؛ چون بخشنامه‏اى است عمومى که فقها هم اگر والى شدند بایستى دستور العمل خویش بدانند.

ولایت فقیه به استناد اخبار

جانشینان رسول اکرم (ص) فقهاى عادلند

از روایاتى که در دلالتش اشکال نیست این روایت است:

قال امیر المؤمنین (ع) قال رَسول اللَّه (ص): اللّهُمَّ ارْحَمْ خُلَفائى (ثلاثَ مرّاتٍ) قیل: یا رسول اللَّهِ، و مَن خلفاؤک؟ قالَ: الّذینَ یَأتُونَ مِنْ بَعْدى، یَروُونَ حَدِیثى وَ سُنّتی فَیُعلِّمُونَها الْنّاسَ مِنْ بَعْدی «1».

امیر المؤمنین (ع) مى‏فرماید که رسول اللَّه (ص) فرمود: «خدایا، جانشینان مرا رحمت کن.» و این سخن را سه بار تکرار فرمود. پرسیده شد که اى پیغمبر خدا، جانشینانت چه کسانى هستند. فرمود: «کسانى که بعد از من مى‏آیند، حدیث و سنت مرا نقل مى‏کنند، و آن را پس از من به مردم مى‏آموزند».

شیخ صدوق «1»، علیه الرحمة، این روایت را در کتابهاى معانى الاخبار «2»، عیون اخبار الرضا «3»، و مجالس «4»، از پنج طریق- که تقریباً چهار طریق مى‏شود، چون دو طریق از بعضى جهات مشترک است- نقل کرده است.

در مواردى که «مُسنَد «5»» ذکر شده است، در یک مورد فیعلّمونها، و در بقیه موارد فیعلّمونها الناس مى‏باشد «6». و آنجا که «مُرسل» «7»، ذکر شده است، فقط صدر روایت است و جمله فیعلمونها الناس من بعدى را ندارد. «8»

ما درباره این روایت روى دو فرض صحبت مى‏کنیم:

فرض کنیم روایت «واحده» باشد و جمله فیعلمونها ... در ذیل حدیث زیاده شده. و یا اینکه جمله مزبور بوده و افتاده است. و سقوط جمله به واقع نزدیکتر است؛ زیرا اگر اضافه شده باشد، نمى‏توان گفت از روى خطا یا اشتباه بوده است؛ چون همان طور که عرض شد، روایت از چند طریق رسیده، و راویان حدیث هم دور از هم زندگى مى‏کرده‏اند: یکى در بلخ، و دیگرى در نیشابور، و سومى در جاى دیگر. با این وصف نمى‏شود عمداً این جمله‏ زیاد شده باشد. و بعید به نظر مى‏رسد که چند نفر دور از هم به ذهنشان بیاید که چنین جمله‏اى را به حدیث اضافه کنند. بنا بر این، اگر روایت «واحده» باشد، ما قاطعیم که جمله فیعلّمونها ... از طریقى که صدوق (ره) نقل کرده‏اند ساقط شده و از قلم نساخ افتاده. یا اینکه صدوق (ره) جمله را ذکر نکرده است.

فرض دیگر اینکه دو حدیث باشد: یکى بدون جمله فیعلّمونها ... و دیگرى با این جمله وارد شده باشد. بنا بر اینکه جمله مزبور در حدیث باشد، قطعاً کسانى را که شغل آنان نقل حدیث باشد و از خود رأى و فتوایى ندارند شامل نمى‏شود؛ و نمى‏توان گفت بعضى از محدثین که اصلًا حدیث را نمى‏فهمند و مصداق رُبَّ حاملِ فقهٍ لَیْسَ بفقیهٍ «1»

 هستند و مانند دستگاه ضبطْ اخبار و روایات را مى‏گیرند و مى‏نویسند و در دسترس مردم قرار مى‏دهند خلیفه‏اند و علوم اسلامى را تعلیم مى‏دهند. البته زحمات آنان براى اسلام و مسلمین ارزنده است، و بسیارى از آنان هم فقیه و صاحب رأى بوده‏اند؛ مانند کلینى «2» (ره)، شیخ صدوق (ره) و پدر شیخ صدوق «3» (ره) که از فقها بوده و احکام و علوم اسلام را به مردم تعلیم مى‏داده‏اند. ما که مى‏گوییم شیخ صدوق (ره) با شیخ مفید «4» (ره) فرق دارد، مراد این نیست که شیخ صدوق (ره) فقاهت نداشته؛ یا اینکه فقاهت او از مفید (ره) کمتر بوده است؛ شیخ صدوق (ره) همان کسى است که در یک مجلس تمام اصول و فروع مذهب را شرح داده‏ است «1»؛ لکن فرق ایشان با مفید (ره) این است که مفید (ره) و امثال ایشان از مجتهدینى هستند که نظر خودشان را در روایات و اخبار به کار مى‏برده‏اند؛ و صدوق (ره) از فقهایى است که نظر خود را به کار نمى‏برده، یا کمتر به کار مى‏برده‏اند.

حدیثْ آنهایى را شامل مى‏شود که علوم اسلام را گسترش مى‏دهند، و احکام اسلام را بیان مى‏کنند، و مردم را براى اسلام تربیت و آماده مى‏سازند تا به دیگران تعلیم بدهند.

همان طور که رسول اکرم (ص) و ائمه (ع) احکام اسلام را نشر و بسط مى‏دادند؛ حوزه درس داشتند؛ و چندین هزار نفر در مکتب آنان استفاده علمى مى‏کردند؛ و وظیفه داشتند به مردم یاد بدهند. معناى یعلّمونها الناس همین است که علوم اسلام را بین مردم بسط و نشر بدهند و احکام اسلام را به مردم برسانند. اگر گفتیم که اسلام براى همه مردم دنیاست، این امر جزء واضحات عقول است که مسلمانان، مخصوصاً علماى اسلام، موظفند اسلام و احکام آن را گسترش بدهند و به مردم دنیا معرفى نمایند.

در صورتى که قائل شویم جمله یعلّمونها الناس در ذیل حدیث نبوده است، باید دید فرموده پیغمبر اکرم (ص): اللّهم ارحم خلفائی ... الّذین یاتون من بعدى یروون حدیثى و سُنتى، چه معنایى دارد. در این صورت، روایت باز راویان حدیثى را که «فقیه» نباشند شامل نمى‏شود. زیرا سنن الهى که عبارت از تمام احکام است، از باب اینکه به پیغمبر اکرم (ص) وارد شده سنن رسول اللَّه (ص) نامیده مى‏شود. پس، کسى که مى‏خواهد سنن رسول اکرم (ص) را نشر دهد باید تمام احکام الهى را بداند، صحیح را از سقیم تشخیص دهد، اطلاق و تقیید «2» عام و خاص» ، و جمعهاى‏ عقلایى «1»، را ملتفت باشد، روایاتى را که در هنگام «تقیه» وارد شده از غیر آن تمیز بدهد، و موازینى را که براى آن تعیین کرده‏اند بداند. محدثینى که به مرتبه اجتهاد نرسیده‏اند و فقط نقل حدیث مى‏کنند این امور را نمى‏دانند، و سنت واقعى رسول اللَّه (ص) را نمى‏توانند تشخیص دهند. و این از نظر رسول اللَّه (ص) بى‏ارزش است. مسلم است که آن حضرت نمى‏خواسته‏اند فقط «قال رسول اللَّه (ص)» و «عن رسول اللَّه (ص)»- گرچه دروغ باشد و از آن حضرت نباشد- در بین مردم رواج پیدا کند. بلکه منظورشان این بوده که سنت واقعى نشر شود، و احکام حقیقى اسلام بین مردم گسترش یابد. روایت مَنْ حَفِظَ عَلى امّتى أَرْبَعینَ حَدیثاً، حَشَرَهُ اللَّهُ فَقیهاً «2»

 و دیگر روایاتى که در تمجید از نشر احادیث وارد شده، «3» مربوط به محدثینى نیست که اصلًا نمى‏فهمند حدیث یعنى چه، اینها راجع به اشخاصى است که بتوانند حدیث رسول اکرم (ص) را مطابق حکم واقعى اسلام تشخیص دهند. و این ممکن نیست مگر مجتهد و فقیه باشند، که تمام جوانب و قضایاى احکام را بسنجند، و روى موازینى که در دست دارند، و نیز موازینى که اسلام و ائمه (ع) معین کرده‏اند، احکام واقعى اسلام را به دست آورند. اینان خلیفه رسول اللَّه (ص) هستند، که احکام الهى را گسترش مى‏دهند و علوم اسلامى را به مردم تعلیم مى‏کنند، و حضرت در حق آنان دعا کرده است: اللّهم ارحم خلفائى.

بنا بر این، جاى تردید نیست که روایت اللّهم ارحم خلفائى شامل راویان حدیثى که حکم کاتب را دارند نمى‏شود؛ و یک کاتب و نویسنده نمى‏تواند خلیفه رسول اکرم (ص) باشد.

منظور از «خلفا» فقهاى اسلامند. نشر و بسط احکام و تعلیم و تربیت مردم با فقهایى است که عادلند؛ زیرا اگر عادل نباشند، مثل قضاتى هستند که روایت بر ضد اسلام جعل کردند؛ مانند سمرة بن جندب «1» که بر ضد حضرت امیر المؤمنین (ع) روایت جعل کرد. و اگر فقیه نباشند، نمى‏توانند بفهمند که فقه چیست و حکم اسلام کدام. و ممکن است هزاران روایت را نشر بدهند که از عمال ظلمه و آخوندهاى دربارى در تعریف سلاطین جعل شده است. به طورى که ملاحظه مى‏کنید، با دو روایت ضعیف چه بساطى راه انداخته‏اند «2»، و آن را در مقابل قرآن قرار داده‏اند- قرآنى که جدیت دارد بر ضد سلاطین قیام کنید و موسى را به قیام علیه سلاطین وامى‏دارد «1». علاوه بر قرآن مجید، روایات بسیارى در مبارزه با ستمگران و کسانى که در دین تصرف مى‏کنند وارد شده است «2». تنبلها اینها را کنار گذاشته، آن دو روایت ضعیف را، که شاید «وعاظ السلاطین» جعل کرده‏اند، در دست گرفته و مستند قرار داده‏اند که باید با سلاطین ساخت و دربارى شد! اگر اینها اهل روایت و دین‏شناس بودند، به روایات بسیارى که بر ضد ظلمه است عمل مى‏کردند. و اگر اهل روایت هم هستند، باز عدالت ندارند. چون عادل و از معاصى به دور نیستند، از قرآن و آن همه روایت چشم مى‏پوشند و به دو روایت ضعیف مى‏چسبند! شکم آنهاست که آنها را متوسل به این دو روایت ضعیف کرده، نه علم! این شکم و حب جاه است که انسان را دربارى مى‏کند، نه روایت.

در هر صورت، گسترش دادن علوم اسلام و نشر احکام با فقهاى عادل است تا احکام واقعى را از غیر واقعى، و روایاتى که ائمه (ع) از روى «تقیه» صادر کرده‏اند، تمیز بدهند.

چون مى‏دانیم که ائمه ما گاهى در شرایطى بودند که نمى‏توانستند حکم واقع را بگویند؛ و گرفتار حکام ستمگر و جائر بودند، و در حال شدت تقیه و خوف به سر مى‏بردند (البته خوف از براى مذهب داشتند نه براى خودشان.) که اگر در بعضى موارد تقیه نمى‏شد، حکام ستمگر ریشه مذهب را قطع مى‏کردند.

و اما دلالت حدیث شریف بر «ولایت فقیه» نباید جاى تردید باشد، زیرا «خلافت» همان جانشینى در تمام شئون نبوت است؛ و جمله اللّهم ارحم خلفائى دست کم از جمله علىّ خلیفتى ندارد. و معنى «خلافت» در آن غیر معنى خلافت در دوم نیست. و جمله الذین یأتون من بعدی و یروون حدیثی معرفى خلفاست، نه معنى خلافت؛ زیرا معنى خلافت در صدر اسلام امر مجهولى نبود که محتاج بیان باشد و سائل نیز معنى خلافت را نپرسید، بلکه اشخاص را خواست معرفى فرماید. و ایشان با این وصف معرفى فرمودند. جاى تعجب است که هیچ کس از جمله علیّ خلیفتی یا الأئمة خلفائی؛ «مسأله گویى» نفهمیده، و استدلال براى خلافت و حکومت ائمه به آن شده است، لکن در جمله خلفایى که رسیده‏اند توقف نموده‏اند. و این نیست مگر به واسطه آنکه گمان کرده‏اند خلافت رسول اللَّه محدود به حد خاصى است، یا مخصوص به اشخاص خاصى، و چون ائمه، علیهم السلام، هر یک خلیفه هستند، نمى‏شود پس از ائمه علما فرمانروا و حاکم و خلیفه باشند؛ و باید اسلام بى‏سرپرست و احکام اسلام تعطیل باشد! و حدود و ثغور اسلام دستخوش اعداى دین باشد! و آن همه کجروى رایج شود که اسلام از آن برى است.

بحث در روایت اذا مات المؤمن ...

 «محمد بنُ یحیى، عن احمد بن محمد، عن ابنِ محبوبٍ، عن علىّ بنِ ابى حمزةَ، قال سمعت أبا الْحسن موسى بنَ جعفر، علیهما السلام، یقول: إذا ماتَ الْمُؤْمِنُ، بَکَتْ عَلَیْهِ الْملَائِکَةُ وَ بِقاعُ الْارْضِ الّتی کانَ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَیْها، و أبْوابُ السّماءِ الّتی کانَ یصْعَدُ فیها بِأعْمالِهِ؛ وَ ثُلِمَ فى الْاسلامِ ثُلْمَةً لا یَسُدّها شَیْ‏ءٌ، لأَنّ الْمُؤْمِنینَ الْفُقَهاءَ حُصُونُ الْاسْلامِ کَحِصْنِ سُورِ الْمَدِینَةِ لَها «1».

مى‏گوید از امام موسى بن جعفر الصادق (ع) شنیدم که مى‏فرمود: «هرگاه مؤمن (یا فقیه مؤمن) بمیرد، فرشتگان بر او مى‏گریند و قطعات زمینى که بر آن به پرستش خدا برمى‏خاسته و درهاى آسمان که با اعمالش بدان فرامى‏رفته است. و در (دژ) اسلام شکافى پدیدار خواهد شد که هیچ چیز آن را ترمیم نمى‏کند، زیرا فقهاى مؤمن دژهاى اسلامند، و براى اسلام نقش حصار مدینه را براى مدینه دارند.»

درباره متن این روایت‏

در همین باب از کتاب کافى روایت دیگرى هست که به جاى اذا مات المؤمن جمله اذا مات المؤمن الفقیهُ دارد «2». در حالى که صدر روایتى که نقل کردیم کلمه الفقیه را ندارد، لکن از ذیل آن، که تعلیل مى‏فرماید به لأن المؤمنین الفقهاءَ معلوم مى‏شود کلمه «فقیه» از بالاى روایت افتاده است. مخصوصاً با مناسبتى که از ثلم فى الاسلام، «حصن»، و مانند آن استفاده مى‏شود که تمام مناسب با «فقها» ست.

در مفهوم روایت‏

اینکه مى‏فرماید: «مؤمنان فقیه دژهاى اسلامند» در حقیقت فقها را موظف و مأمور مى‏کند که نگهبان باشند، و از عقاید و احکام و نظامات اسلام نگهبانى کنند. بدیهى است این فرمایش امام به هیچ وجه جنبه تشریفات ندارد. مثل تعارفاتى نیست که به هم مى‏کنیم. من به شما «شریعتمدار» مى‏گویم، و شما به من «شریعتمدار» مى‏گویید! یا مثل اینکه پشت پاکت به هم مى‏نویسیم: حضرت مستطاب حجت الاسلام. اگر فقیه کنج منزل بنشیند و در هیچ امرى از امور دخالت نکند، نه قوانین اسلام را حفظ کند، نه احکام اسلام را نشر دهد، نه دخالت در امور اجتماعى مسلمانان کند، و نه اهتمام به امور مسلمین داشته باشد، به او «حصن الاسلام» گفته مى‏شود؟ او حافظ اسلام است؟ اگر رئیس حکومتى به صاحب منصب یا سردارى بگوید: برو فلان ناحیه را حفظ کن و حافظ آن ناحیه باش. وظیفه نگهبانى او اجازه مى‏دهد که برود خانه بخوابد تا دشمن بیاید آن ناحیه را از بین ببرد؟ یا به هر نحوى که مى‏تواند باید در حفظ آن ناحیه جدیت کند؟ اگر بگویید که ما بعضى احکام اسلام را حفظ مى‏کنیم، من از شما سؤال مى‏کنم: آیا حدود را جارى و قانون جزاى اسلام را اجرا مى‏کنید؟ نه. شکافى در اینجا ایجاد گردید. و در هنگامى که شما وظیفه نگهبانى داشتید، قسمتى از دیوار خراب شد. مرزهاى مسلمین و تمامیت ارضى وطن اسلامى را حفظ مى‏کنید؟ نه، کار ما دعاگویى است! قسمت دیگر دیوار هم فرو ریخت. شما از ثروتمندان حقوق فقرا را مى‏گیرید و به آنان مى‏رسانید؟

چون وظیفه اسلامى شما این است که بگیرید و به دیگران بدهید. نه! اینها مربوط به ما نیست. ان شاء اللَّه دیگران مى‏آیند انجام مى‏دهند! دیوار دیگر هم خراب شد. شما ماندید مثل شاه سلطان حسین و اصفهان «1»! این چه «حصنى» است که هر گوشه‏اى را به آقاى «حصن الاسلام» عرضه بداریم عذرخواهى مى‏کند! آیا معنى «حصن» همین است؟

اینکه فرموده‏اند «فقها حصون اسلامند» یعنى مکلفند اسلام را حفظ کنند، و زمینه‏اى را  فراهم آورند که بتوانند حافظ اسلام باشند. و این از اهم واجبات است. و از واجبات مطلق مى‏باشد نه مشروط «1». و از جاهایى است که فقهاى اسلام باید دنبالش بروند، حوزه‏هاى دینى باید به فکر باشند و خود را مجهز به تشکیلات و لوازم و قدرتى کنند که بتوانند اسلام را به تمام معنا نگهبانى کنند، همان گونه که خود رسول اکرم (ص) و ائمه (ع) حافظ اسلام بودند و عقاید و احکام و نظامات اسلام را به تمام معنا حفظ مى‏کردند.

ما تمام جهات را کنار گذاشته‏ایم، و مقدارى از احکام را گرفته، خلفاً عن سلف «2»، مباحثه مى‏کنیم. بسیارى از احکام اسلام جزء علوم غریبه «3» شده است! اصلًا اسلام غریب است. از آن فقط اسمى مانده است. تمام جزاییات اسلام که بهترین قانون جزایى است که براى بشر آمده، الان بکلى فراموش شده، و لم یبق الّا اسمه «4». تمام آیات شریفه که براى جزاییات و حدود آمده است لم یبق إلّا قراءته ما قرائت مى‏کنیم: «الزّانیةُ و الزّانى فَاجْلِدُوا کُلّ واحِدٍ مِنْهُما مِاةَ جَلْدَةٍ» «5»

 اما تکلیف نداریم. فقط باید قرائت کنیم تا قرائت ما خوب شود و از مخرج ادا کنیم! اما اینکه واقعیتهاى اجتماعى چگونه است، و جامعه اسلامى در چه حالى است، و فحشا و فساد چگونه رواج پیدا کرده، و حکومتها مؤید و پشتیبان زناکاران هستند، به ما مربوط نیست! ما فقط بفهمیم که براى زن و مرد زناکار این مقدار حد تعیین شده است، ولى جریان حد و اجراى قانون مبارزه با زنا به عهده چه کسى مى‏باشد، به ما ربطى ندارد!

مى‏پرسم آیا رسول اکرم (ص) این طور بودند؟ قرآن را مى‏خواندند و کنار مى‏گذاشتند و  به حدود و اجراى قانون کارى نداشتند؟ خلفاى بعد از رسول اکرم (ص) بنایشان بر این بود که مسائل را دست مردم بدهند و بگویند با شما کارى نداریم؟ یا به عکس، حدود معین کرده بودند و شلاق مى‏زدند و رجم مى‏کردند، حبس ابد مى‏کردند، نفى بلد مى‏کردند؟ به فصل «حدود» و «دیات» اسلام رجوع کنید، مى‏بینید همه اینها از اسلام است، و اسلام براى این امور آمده است. اسلام آمده تا به جامعه نظم بدهد، امامت اعتبارى و حکومت براى تنظیم امور جامعه است.

ما مکلف هستیم که اسلام را حفظ کنیم. این تکلیف از واجبات مهم است؛ حتى از نماز و روزه واجبتر است. همین تکلیف است که ایجاب مى‏کند خونها در انجام آن ریخته شود. از خون امام حسین (ع) که بالاتر نبود، براى اسلام ریخته شد. و این روى همان ارزشى است که اسلام دارد. ما باید این معنا را بفهمیم، و به دیگران هم تعلیم بدهیم. شما در صورتى خلفاى اسلام هستید که اسلام را به مردم بیاموزید. و نگویید بگذار تا امام زمان (ع) بیاید. شما نماز را هیچ وقت مى‏گذارید تا وقتى امام زمان (ع) آمد بخوانید؟ حفظ اسلام واجبتر از نماز است. منطق حاکم خمین را نداشته باشید که مى‏گفت: باید معاصى را رواج داد تا امام زمان (ع) بیاید! اگر معصیت رواج پیدا نکند، حضرت ظهور نمى‏کند! اینجا ننشینید فقط مباحثه کنید؛ بلکه در سایر احکام اسلام مطالعه کنید؛ حقایق را نشر دهید؛ جزوه بنویسید و منتشر کنید، البته مؤثر خواهد بود. من تجربه کرده‏ام که تأثیر دارد.

*** بحث در روایت الفقهاء امناء الرسل‏

على عن ابیه، عن النّوفلی، عن السکونى، عن ابى عبد اللَّه، عَلَیْهِ السّلام، قال قال رَسُولُ اللَّهِ (ص) الفُقَهاءُ أُمَناءُ الرّسُلِ ما لَمْ یَدْخُلوُا فى الدّنیا. قِیلَ یا رَسول اللَّه وَ ما دُخولهم فى الدّنیا؟ قالَ: اتّباعُ السّلْطَانِ. فَاذا فَعَلوُا ذلِکَ، فَاحذَرُوهُمْ عَلى دیِنِکُمْ «1»

رسول اکرم (ص) مى‏فرماید: «فقها امین و مورد اعتماد پیامبرانند تا هنگامى که وارد (مطامع و لذایذ و ثروتهاى نارواى) دنیا نشده باشند. گفته شد: اى پیغمبر خدا، وارد شدنشان به دنیا چیست. مى‏فرماید: پیروى کردن قدرت حاکمه. بنا بر این اگر چنان کردند، بایستى از آنها بر دینتان بترسید و پرهیز کنید».

بررسى تمام این روایت محتاج به بحث طولانى است، ما فقط درباره جمله الفقهاء امناء الرسل که مورد نظر و مربوط به «ولایت فقیه» مى‏باشد، صحبت مى‏کنیم. ابتدا باید دید پیغمبران چه وظایف و اختیارات و شغلى دارند تا معلوم شود فقها، که مورد اعتماد و امانتدار ایشان هستند، چه وظایفى بر عهده دارند.

هدف بعثتها و وظایف انبیا

به حکم عقل و ضرورت ادیان، هدف بعثت و کار انبیا (ع) تنها مسأله گویى و بیان احکام نیست. این طور نیست که مثلًا مسائل و احکام از طریق وحى به رسول اکرم (ص) رسیده باشد، و آن حضرت و حضرت امیر المؤمنین و سایر ائمه (ع) مسأله‏گوهایى باشند که خداوند آنان را تعیین فرموده تا مسائل و احکام را بدون خیانت براى مردم نقل کنند؛ و آنان نیز این امانت را به فقها واگذار کرده باشند تا مسائلى را که از انبیا گرفته‏اند بدون خیانت به مردم برسانند، و معناى الفقهاء امناء الرسل این باشد که فقها در مسأله گفتن امین باشند.

در حقیقت، مهمترین وظیفه انبیا (ع) برقرار کردن یک نظام عادلانه اجتماعى از طریق اجراى قوانین و احکام است، که البته با بیان احکام و نشر تعالیم و عقاید الهى ملازمه دارد. چنانکه این معنا از آیه شریفه به وضوح پیدا است: «لَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ «1»

.» هدف بعثتها به طور کلى این است که مردمان بر اساس روابط اجتماعى عادلانه نظم و ترتیب پیدا کرده، قد آدمیت راست گردانند. و این با تشکیل حکومت و اجراى احکام امکانپذیر است. خواه نبى خود موفق به تشکیل حکومت شود، مانند رسول اکرم (ص)، و خواه پیروانش پس از وى توفیق به تشکیل حکومت و برقرارى نظام عادلانه اجتماعى را پیدا کنند. خداوند متعال که در باب «خمس» مى‏فرماید:

«وَ اعْلَموُا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَأَنّ للَّهِ خُمُسَهُ و لِلرّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى .... «1»» یا درباره «زکات» مى‏فرماید: «خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً ... «2»» یا درباره «خراجات» دستوراتى صادر مى‏فرماید، در حقیقت رسول اکرم (ص) را نه براى فقط بیان این احکام براى مردم، بلکه براى اجراى آنها موظف مى‏کند. همان طور که باید اینها را میان مردم نشر دهد، مأمور است که اجرا کند. مالیاتهایى نظیر خمس و زکات و خراج را بگیرد و صرف مصالح مسلمین کند؛ عدالت را بین ملتها و افراد مردم گسترش دهد، اجراى حدود و حفظ مرز و استقلال کشور کند، و نگذارد کسى مالیات دولت اسلامى را حیف و میل نماید. اینکه خداوند رسول اکرم (ص) را رئیس قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است:

 «أطیعوُا اللَّهَ وَ أطیعوُا الرّسُولَ وَ أُولی الأَمْرِ مِنْکُمْ «3». مراد این نبوده که اگر پیغمبر اکرم (ص) مسأله گفت، قبول کنیم و عمل نماییم. عمل کردن به احکام، اطاعت خداست. همه کارهاى عبادى و غیر عبادى که مربوط به احکام است اطاعت خدا مى‏باشد. متابعت از رسول اکرم (ص) عمل کردن به احکام نیست، مطلب دیگرى است. البته اطاعت رسول اکرم (ص) به یک معنا اطاعت خداست، چون خدا دستور داده از پیغمبرش اطاعت کنیم.

اگر رسول اکرم (ص)، که رئیس و رهبر جامعه اسلامى است، امر کند و بگوید همه باید با سپاه اسامه «4» به جنگ بروند، کسى حق تخلف ندارد «5». این امر خدا نیست، بلکه امر رسول است. خداوند حکومت و فرماندهى را به آن حضرت واگذار کرده است، و حضرت هم بنا بر مصالح به تدارک و بسیج سپاه مى‏پردازد؛ والى و حاکم و قاضى تعیین مى‏کند، یا برکنار مى‏سازد.

فقها در اجراى قوانین و فرماندهى سپاه و اداره جامعه و دفاع از کشور و دادرسى و قضاوت مورد اعتماد پیامبرند بنا بر این، الفقهاء امناء الرسل یعنى کلیه امورى که به عهده پیغمبران است، فقهاى عادل موظف و مأمور انجام آنند. گرچه «عدالت» اعم از «امانت» است و ممکن است کسى در امور مالى امین باشد اما در عین حال عادل نباشد، لکن مراد از امناء الرسل کسانى هستند که از هیچ حکمى تخلف نکنند، و پاک و منزه باشند، چنانکه در ذیل حدیث مى‏فرماید:

ما لم یدخلوا فی الدنیا. یعنى تا هنگامى که به منجلاب دنیاطلبى درنیامده‏اند. پس اگر فقیهى در فکر جمع‏آورى مال دنیا باشد، عادل نیست، و نمى‏تواند امین رسول اکرم (ص) و مجرى احکام اسلام باشد. فقط فقهاى عادلند که احکام اسلام را اجرا کرده نظامات آن را مستقر مى‏گردانند، حدود و قصاص را جارى مى‏نمایند، حدود و تمامیت ارضى وطن مسلمانان را پاسدارى مى‏کنند. خلاصه، اجراى تمام قوانین مربوط به حکومت به عهده فقهاست: از گرفتن خمس و زکات و صدقات و جزیه و خراج، و صرف آن در مصالح مسلمین تا اجراى حدود و قصاص که باید تحت نظر مستقیم حاکم باشد- و ولىّ مقتول هم بدون نظارت او نمى‏تواند عمل کند حفظ مرزها و نظم شهرها- همه و همه.

همان طور که پیغمبر اکرم (ص) مأمور اجراى احکام و برقرارى نظامات اسلام بود و خداوند او را رئیس و حاکم مسلمین قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است، فقهاى عادل هم بایستى رئیس و حاکم باشند، و اجراى احکام کنند و نظام اجتماعى اسلام را مستقر گردانند.

حکومت بر وفق قانون‏

چون حکومت اسلام حکومت قانون است، قانون‏شناسان، و از آن بالاتر دین‏شناسان، یعنى فقها، باید متصدى آن باشند. ایشان هستند که بر تمام امور اجرایى و ادارى و برنامه‏ریزى کشور مراقبت دارند. فقها در اجراى احکام الهى امین هستند. در اخذ مالیات، حفظ مرزها، اجراى حدود امینند. نباید بگذارند قوانین اسلام معطل بماند، یا در اجراى آن کم و زیاد شود. اگر فقیه بخواهد شخص زانى را حد بزند، با همان ترتیب خاص که معین شده باید بیاورد در میان مردم و صد تازیانه بزند. حق ندارد یک تازیانه اضافه بزند، یا ناسزا بگوید، یک سیلى بزند، یا یک روز او را حبس کند. همچنین اگر به اخذ مالیات پرداخت، باید روى موازین اسلام، یعنى بر وفق قانون اسلام عمل کند. حق ندارد یک شاهى اضافه بگیرد. نباید بگذارد در بیت المال هرج و مرج واقع شود، و یک شاهى ضایع گردد. اگر فقیهى بر خلاف موازین اسلام کارى انجام داد «نعوذ باللَّه» فسقى مرتکب شد، خود به خود از حکومت منعزل است، زیرا از امانتدارى ساقط شده است.

حاکم در حقیقت قانون است. همه در امان قانونند، در پناه قانون اسلامند. مردم و مسلمانان در دایره مقررات شرعى آزادند، یعنى بعد از آنکه طبق مقررات شرعى عمل کردند، کسى حق ندارد بگوید اینجا بنشین یا آنجا برو. این حرفها در کار نیست. آزادى دارند و حکومت عدل اسلامى چنین است. مثل این حکومتها نیست که امنیت را از مردم سلب کرده‏اند. هر کس در خانه خود مى‏لرزد که شاید الان بریزند و کارى انجام دهند.

چنانکه در حکومت معاویه و حکومتهاى مانند آن امنیت را از مردم سلب نموده و مردم امان نداشتند. به تهمت یا صرف احتمال مى‏کشتند، تبعید مى‏کردند، و حبس مى‏کردند- حبسهاى طویل المدت- چون حکومت اسلامى نبود. هرگاه حکومت اسلامى تأسیس شود، همه در سایه قانون با امنیت کامل به سر مى‏برند، و هیچ حاکمى حق ندارد بر خلاف مقررات و قانون شرع مطهر قدمى بردارد.

پس، معناى «امین» این است که فقها تمام امورى را که اسلام مقرر داشته به طور امانت اجرا کنند، نه اینکه تنها مسأله بگویند. مگر امام مسأله‏گو بود و تنها بیان قانون مى‏کرد؟ مگر پیامبران مسأله‏گو بودند تا فقها در مسأله گویى امین آنها باشند؟ البته مسأله گویى و بیان قوانین هم یکى از وظایف فقهى است، لکن اسلام به قانون نظر «آلى» دارد، یعنى، آن را آلت و وسیله تحقق عدالت در جامعه مى‏داند، وسیله اصلاح اعتقادى و اخلاقى و تهذیب انسان مى‏داند. قانون براى اجرا و برقرار شدن نظم اجتماعى عادلانه به منظور پرورش انسان مهذب است. وظیفه مهم پیغمبران اجراى احکام بوده، و قضیه نظارت و حکومت مطرح بوده است.

روایت حضرت رضا (ع) را خواندم که لو لم یجعل لهم اماماً قیّماً حافظاً مستودعاً، لدرست الملّة ... به طور قضیه کلى مى‏فرماید: براى مردم امامِ قیّمِ حافظِ امین لازم است. و در این‏ روایت مى‏فرماید: فقها أمناى رسل هستند. از این صغرا و کبرا «1» برمى‏آید که فقها باید رئیس ملت باشند تا نگذارند اسلام مندرس شود و احکام آن تعطیل شود. چون فقهاى عادل در کشورهاى مسلمان‏نشین حکومت نداشته و ولایتشان برقرار نشده، اسلام مندرس گشته و احکام آن تعطیل شده است. فرمایش حضرت رضا (ع) به تحقق پیوسته است. تجربه صحت آن را بر همه ثابت کرده است.

اکنون اسلام مندرس نشده است؟ اکنون که در بلاد اسلامى احکام اسلام اجرا نمى‏گردد، حدود جارى نمى‏شود، احکام اسلام حفظ نشده، نظام اسلام از بین رفته، هرج و مرج و عنان گسیختگى متداول شده، اسلام مندرس نیست؟ آیا اسلام همین است که در کتابها نوشته شود؟ مثلًا در کافى نوشته و کنار گذاشته شود؟ اگر در خارج احکام اجرا نشد، و حدود جارى نگشت، دزد به سزاى خود نرسید، غارتگران و ستمگران و مختلسین به کیفر نرسیدند، و ما فقط قانون را گرفتیم و بوسیدیم و کنار گذاشتیم، قرآن را بوسیدیم و حفظ کردیم، و شبهاى جمعه سوره «یاسین» خواندیم، اسلام حفظ شده است؟

چون بسیارى از ما فکر نکردیم که ملت اسلام باید با حکومت اسلامى اداره و منظم شود، کار به اینجا رسید که نه تنها نظم اسلام در کشورهاى اس

/ 0 نظر / 49 بازدید