لطیفه های اسلامی

- انتظار بیجا

گرگى پارهاستخوانى بلعید و در گلویش خزید. مرغى سر در حلق وى برد تا استخوان را بیرونآورد.سپس از گرگ مطالبه حق الزحمه نمود.
گرگ گفت : چقدر بى حیا هستى ، سرت را دردهان من فرو بردى ، و سالم بیرون آوردى ، اجرت هم مى خواهى !؟

- شرمسارى محتضر

پادشاهى به محتضردانائى گفت : مرا درباره بازماندگانت سفارشى کن .
محتضر دانا: شرمسارم اگر سفارشبنده خدا را به غیر خدا کنم .

- شعار نویسى

بهلول : بر دیوارکاخ هارون این عبارات را نوشت :
اى هارون ، گل و گچ را بر افراشتى و مرتبه رفیعدادى ، ولى دین و قرآن را فرو گذاشتى و اعتنا نکردى .
اگر این کاخ را از مال خودساخته اى اسراف کرده اى ، و خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد.و اگر از مال مردمساخته اى ، ظلم کرده اى ، و خداوند ستمکاران را دوستندارد.
- گفتگوىبهلول و هارون

روزى بهلول هارونرا موعظه کرد. هارون ابتداء گریست . سپس او راتحسین کرد و دستور داد به او جایزهبدهند.
بهلول گفت : مرا احتیاجى نیست . آنرا بر گردان به کسانى که این اموال رااز آنان گرفته اى .
هارون گفت : پس براى تو مستمرى قرار مى دهم که زندگى توتاءمین شود.
بهلول سر خود را به طرف آسمان بلند کرد و گفت : من و تو هر دو روزىخواران سفره گسترده خدا هستیم . محال است خداوند بیاد تو باشد و مرا فراموشنماید.
- زهدهارون

روزى هارون زاهدىرا دید، گفت : فلان زاهد مشهور توئى ؟
گفت : فلانى من هستم ، ولى زاهد نیستمبلکه تو زاهدى !
هارون : چگونه ؟
زاهد گفت : زهد من از جیفه گندیده دنیا است، در حالى که به نعمات فراوان آخرت دل بسته ام . ولى تو به این دنیاى بى مقدارقناعت نموده اى ، و بهشت و آنهمه نعمات و لذات آخرت را ترک کرده اى

/ 0 نظر / 9 بازدید