پرهیز از لقمه شبه ناک

 ... هی می رفت و می آمد . برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود نان بگیرد. بهش گفتم: « سهمیه ی امروز یه دونه نان و ماسته همینو بردار و برو ». گفت: «اینو دادن این جـا بـخورم ، نمی دونم زنـم می تـونـه بخـوره یا نـه » گفتـم : « این سهـم تـوست ، می تونی دور بریزی ، یا بخوری». یکی دو باری رفت وآمد ، آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت.

خاطرات شهید حسن باقری برگرفته از کتاب روایت فتح

/ 1 نظر / 8 بازدید
يك آشنا

سلام. واقعيتهايي است كه مردم خيال ميكنن اسطوره شده است. بعد از ديدن كلي وبلاگهاي عاشقونه و دخترونه، با اين مطلب شما هم سر مست شديم. ياد چنين بزرگواراني جاودانه باد. ... زاستي دوست عزيز بي ادبي نشه ، فكر ميكنم «شبهه ناك» صحيح تر باشه... حق نگهدارت. [گل]