نگاهی به شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها در مقاتل

در بعضی کتب چنین نقل شده که:دستمالی روی سر انداختند و آن طبق را جلوآن دختر نهادند. پرده از آن بر گرفت و گفت: این سر کیست؟
گفتند: سر پدر توست. سر
را از میان طشت برداشت و به سینه گرفت و می گفت:
«یاأبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبکَ بِدِمائکَ! یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی قَطع وَرِیدَیْکَ! یا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتمنی علی صِغَر سِنّی! یا أبَتاهُ، مَنْبَقی بَعْدَک نَرْجوه؟ یا أبَتاهُ، مَنْ لِلْیتیمة حَتّی تَکْبُر»
«
پدر
جان، کی تو را با خونت خضاب کرد! ای پدر که رگهای گردنت را برید! ای پدر، کی مرا درکودکی یتیم کرد! پدر جان، بعد از تو به که امید وار باشیم؟ پدرجان، این دختر یتیمرا کی نگهداری و بزرگ کند!».
و از این سخنان با او گفت، تا اینکه لب بر دهان
شریف پدر نهاد و سخت بگریست تا غش کرد و از هوش رفت. چون او را حرکت دادند از دنیارفته بود.
اهل بیت چون این بدیدند، صدا به گریه بلند کردند و داغشان تازه شد، و
همه از زن و مرد بر آن آگاه شدند و گریستند.(4)
چون اولاد رسول و ذراری فاطمه بتول علیها سلام را در خرابه ی شام منزل
دادند، آن غریبان ستمدیده و آن اسیران داغدیده، صبح و شام برای جوانان شهید خود درناله و نوحه بودند. عصرها که می شد آن اطفال خردسال درب خرابه صف می کشیدند، میدیدند که مردم شام خرّم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تهیّه کرده بهخانه های خود می روند.
 
آن طفلان خسته مانند مرغان پر شکسته دامن عمّه را می
گرفتند که ای عمّه، مگر ما خانه نداریم؟ مگر بابا نداریم؟
می فرمود: چرا نور
دیدگان، خانه های شما در مدینه، و بابای شما به سفر رفته است.
در میان آنها
دخترکی بود از امام علیه السلام به نام فاطمه که درد هجران کشیده، گرسنگی و تشنگیها آزموده، رنج سفر و داغ پدر و برادر دیده، بر بالای شتر برهنه راه درازی پیموده،کعب نیزه و تازیانه خورده.
پدر او را خیلی دوست می داشت، محبّت این دختر در دل
امام علیه السلام منزل گرفته بود، همیشه در کنار پدر می نشست و دم به دم مانند دستهگل او را می بوسید، و شبها هم در بغل امام علیه السلام می خوابید...
پیوسته
احوال پدر می پرسید و گریه می کرد که«أیْنَ أبی وَ والدی وَالْمُحامی عَنّی».
به هر نحوی که بود زنها او را آرام می کردند، تا آن که
از کربلا به کوفه و از کوفه به شام رسیدند. در بین راه از رنج شتر سواری به تنگآمده بود، به خواهرش سکینه می گفت:«أیا أ ُختَ، قَدْ ذابَتْمِنَ السَّیْر مُهْجَتی
»
«خواهرم این شتر بس که مرا حرکت داده دل و جگرمآب شد».
از این ساربان بی رحم درخواست کن ساعتی شتر را نگاه دارد و یا آهسته راه
ببرد که ما مردیم، از ساربان بپرس کی به منزل می رسیم...
در یکی از شب ها در آن
منزل خرابه، شور دیدن پدر به سرش افتاد، و از هجران پدر اشک می ریخت، سر روی خاکنهاد آن قدر گریه کرد که زمین از اشک چشمش گل شد. در این اثنا به خواب رفت.خواب پدردید، از خواب بیدار شد،فَبَک وَ تَقُول: وا أَبتاهُ،واقُرَّةَ عَیناهُ، واحُسَیناهُ،چنان صیحه کشید که خرابه نشینان پریشانشدند...
هر چه خواستند او را آرام کنند ممکن نشد. امام زین العابدین علیه السلام
پیش آمد و خواهر را در بر گرفت و به سینه چسبانید و تسلّی می داد. آن مظلومه آرامنمی گرفت و نوحه می کرد، آن قدر روی دامن حضرت گریه کرد«حَتّیغُشیَ عَلیهْا وَ انْقَطعَ نَفَسُها»
«تا آن که غش کرد و نفس او قطعشد».
امام به گریه درآمد. اهل بیت به شیون آمدند
«فَضجُّوابِالْبُکاءِ و جَدَّدُوا الْأَحْزانَ وَ حَثُّوا عَلی رُؤُسِهمُ التُّرابَ، وَلَطمُوا الْخُدودَ وَ شَقُّوا الْجُیوبَ، وَ قامَ الصِّیاحُ».
آن ویرانه
از ناله اسیران یک پارچه گریه شد
.
دختر بیهوش افتاده بود و مخدّرات در خروش بر
سر می زدند و به سینه می کوبیدند. خاک بر سر می کردند گریبان می دریدند، که صدایایشان در قصر به گوش یزید رسید.
طاهر بن عبدالله دمشقی گوید: سر یزید روی زانوی
من بود. سر پسر فاطمه هم در میان طشت بود، همین که شیون از خرابه بلند شد، دیدمسرپوش از طبق به کنار رفت، سر بلند شد تا نزدیک بام قصر، به صوت بلند فرمود:«أُخْتی سَکِّتی اِبْنَتی»
«خواهرم زینب، دخترم را ساکتکن».
طاهر گوید: دیدم آن سر برگشت رو به یزید کرد و فرمود: یا یزید، من با تو چه
کرده بودم، که مرا کشتی و عیالم را اسیر کردی؟!
یزید از این ندا و از آن صدا سر
برداشت، پرسید: طاهر چه خبر است؟
گفتم: نمی دانم در خرابه چه اتّفاق افتاده ولی
دیدم سر مبارک حسین را که از طشت بلند شد و چنین و چنان گفت.
یزید غلامی فرستاد
که خبری بیاورد. غلام آمد و واقعه را برای یزید نقل کرد.
آن ملعون گفت: سر پدرش
را برای او ببرید تا آرام گیرد.
آن سر مطهّر را در طشت نهادند و رو به خرابه
آوردند، و در حالی که پرده بر روی آن سر بود، در حضور آن مظلومه نهادند، پرده رابرداشتند. آن معصومه چون متوجّه سر پدر شد،«فَانْکَبَّتْعَلیهِ تقَبَّلُهُ و تَبْکی و تَضربُ علی رَأسُها و وَجْهِها حَتّی امْتَلأَ فَمُهابِالدَّم»
«
خود را بر آن سر انداخت و صورت پدر را می بوسید و بر سر و
صورت خود می زد تا اینکه دهانش پر از خون شد
».(5)
 
و در «منتخب» آمده است که او پدرش را مخاطب قرار داده می فرمود
:«یا أبَتاهُ، مَنْ ذَاالَّذی خَضبکَ بِدِمائکَ»
«پدر جان،کی صورت منوّرت را غرق خون ساخته؟».
«یا أبتاهُ، منْ ذَاالَّذی قَطع و ریدَیْکَ
«پدر جان، چه کسی رگهای گردنت را بریدهاست؟».
«یا أبتاه، منْ ذا الَّذی أیْتمنی علی صغرسِنّی»
«پدر جان، کدام ظالم مرا در کودکی یتیم کرده است؟».
«یا أبتاهُ، منْ لِلْیَتیمة حتّی تَکْبُر»
«پدرجان، کیمتکفّل یتیمه ات می شود تا بزرگ شود؟».
«یا أبتاهُ، منْللنّساءِ الحاسرات

/ 0 نظر / 7 بازدید