پندهایی از شیطان

او تصمیم گرفت بهصومعه (عبادتگاه ) همان عابد برود و در آنجا دور از مردم باشد، تا کسى از اوخواستگارى نکنداو به صومعه عابد رفت و نزدعابد به عبادت مشغول شد.
روزى شیطان به صورت (پیرمردى ) نزد عابد رفت او رافریب داد، و شهوت جنسى عابد، بر او چیره شد، و با آن دختر آمیزش کرد، و پس از مدتى، آن دختر باردار شد، و رفته رفته نزدیک بود طبل رسوائى عابد به صدا درآید، در فکرچاره جوئى بود، باز شیطان به صورت پیرمرد نزد او رفت و گفت : (چاره اى جز کشتن زننیست ، او را مى کشى ، بعد مى گوئى به مرگ خدائى از دنیا رفت و من هم او را دفنکرد)
عابد همین کار را کرد.
شیطان به صورت (دانشمند) نزد شاه رفت وتمام ماجرا را گفت ، و اضافه کرد: (اگر مى خواهى بدانى من راست مى گویم ، قبردختر را مى شکافم و شکمش را باز کرده و بچه در رحم او را نشان مى دهم )، و اگردروغ بود مرا بکش .
شاه دستور داد قبر را شکافتند و پس از بررسى دیدند همانگونهکه آن دانشمند (در باطن شیطان ) گفته درست است .
شاه اعلام کرد، همه مردم ، جمعشدند، عابد را سوار بر شتر نمودند و او را به شهر براى دار زدن آوردند.
وقتى کهاو را به بالاى دار بردند، او در میان جمعیت ، همان پیرمرد (در باطن شیطان ) رادید، پیرمرد (با اشاره ) به عابد گفت : تو به دستور من زنا کردى و سپس به دستور منآن زن را کشتى ، به من ایمان بیاور تا تو را نجات دهم .
عابد که بر اثر آنگناهان بزرگ ، کوردل شده بود، به شیطان ایمان آورد، پیرمرد (در باطن شیطان ) ازنزدیک دار دور شده ، عابد گفت : مرا نجات بده ، پیرمرد گریخت و گفت) : انىبرى منک انى اخاف الله رب العالمین ) : (من از تو بیزارم و من از خداى جهانیان ،مى ترسم ) (حشر – 6(  به این ترتیب ، عابدى کهسالها عمر خود را به عبادت خدا گذرانده بود با یکدنیا سیه روزى به هلاکت رسید ورسواى دو جهان گردید.
برگرفته از کتابداستانها و پندها جلد سوّم ، اثر: محمّد محمّدى اشتهاردى

/ 1 نظر / 24 بازدید
امیدرضا

از مطالب و تصاوير وبلاگتون براي تکميل وبسايت خودم استفاده کردم ، اميدوارم که رضايت داشته باشيد و با نظرات خودتون من رو در بالا بردن کيفيت کار ياري کنيد با تشکر