با ولایت زنده ایم
ملتی که بصیرت نداشته باشد فریب می خورد. امام خامنه ای (روحی فداه)
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: خلیل رنجبر - پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸

خوارج و عزم جنگ با على علیه السلام
در اثناى زمانى که امیرالمؤ منین على علیه السلام در کوفه منتظر انقضاى مدت قرارداد حکمیت بود، تا مجددا به جنگ با معاویه اقدام کند؛ طایفه اى عباد و نساک از خواص اصحاب امیرالمؤ منین على علیه السلام به تعداد چهار هزار نفر با هم متفق و متحد شده از کوفه بیرون رفتند و حزب تشکیل دادند.
آنان با شعار لا حکم الا لله و لا طاعة لمن عصى به مخالفت با امیرالمؤ منین على علیه السلام برخاستند.
اى طایفه با تبلیغات فراوان توانستند که هشت هزار نفر دیگر را همفکر خود کنند و لشکر دوازده هزار نفرى فراهم آورند، در موضع حروراء)
1) اردو زدند و فردى به نام عبدالله بن کواء را امیر خود قرار ساختند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام عبدالله بن عباس را به سوى آنان فرستاد تا بپرسد چه مى گویند و چه مى خواهند! براى کدام مقصود اجتماع کردند!
عبدالله بن عباس نزد آنان رفت ، چون او را دیدند با آواز بلند گفتند: واى بر تو اى ابن عباس ! آیا تو هم مثل امیرت على بن ابى طالب علیه السلام کافر شدى ؟


عبدالله گفت : یکى از شما که عالم تر است نزد من آید تا با هم سخن بگوییم . عتاب بن اعور ثعلمى به سوى عبدالله آمد و دو مقابلش ایستاد، و هر چه مى گفت از قرآن مى گفت و گویا همه قرآن را حفظ کرده ، و بر معانى آن واقف بود، سخنهاى بسیارى گفت بن عباس همچنان ساکت و خاموش ‍ ماند.
عبدالله بن عباس سر برداشت و گفت :
آنچه خواستى گفتى ، اگر چه بر معانى قرآن واقفى ! ولى به اشتباه افتادى و از راه راست منحرف شدى ، حال گوش کن تا ضرب المثلى بزنم . اى عتاب ! بگو بدانم سراى اسلام از آن کیست و هر چه کسى آن را بنا کرده است .
عتاب گفت : دار اسلام از آن خداست که به دست انبیا و پیروان انبیا بنا شده است ، جماعتى به انبیا مؤ من و طایفه اى کافر شدند تا خداى بزرگ ، خاتم الانبیاء محمد مصطفى صلى الله علیه و آله را براى آبادى آن سرا فرستاد.
عبدالله گفت : آیا محمد مصطفى صلى الله علیه و آله پایه هاى این امارت را محکم کرد و حدود آن را معین فرمود یا خیر؟
عتاب : بلى حدود آن را معین و عمارت آن را محکم کرد، به طورى که تا قیامت بر جاى بماند.
عبدالله آیا رسول خدا صلى الله علیه و آله رحلت کرد یا در میان ماست .؟
عتاب رحلت کرد.
عبدالله : راست گفتى ، بدان که محمد مصطفى صلى الله علیه و آله سراى اسلام را محکم کرده ، و امیرالمؤ منین على علیه السلام را وصى خویش قرار داده تا این سراى آباد، خراب و ویران نشود.
شما از حق بر نگردید و با او مخالفت نکنید و خود را به هلاکت نیندازید.
عبدالله بن عباس نصیحت هاى بسیارى کرد و پندهاى فراوان گفت ، اما او قانع نشد و گفت شما چرا حکمیت عمروعاص را پذیرفتید و چرا اکنون به جنگ بر نمى خیزید؟
عبدالله گفت : ما پیمان بستیم تا یک سال با هم جنگ نکنیم و اینک منتظریم تا مدت پیمان منقضى شود و على بن ابى طالب علیه السلام کسى نیست که از حقى که خداوند برایش قرار داده است ، عقب نشیند.
خوارج فریاد برآوردند و گفتند: هیهات اى ابن عباس ! ما امروز ولایت و بیعت على بن ابى طالب علیه السلام را نمى پذیریم ، برو و به على بن ابى طالب علیه السلام بگو تا نزد ما آید، احتجاج کنیم و کلام او را بشنویم تا چند مى گوید، شاید از جنگ منصرف شویم .
عبدالله بن عباس به خدمت امیرالمؤ منین على علیه السلام آمد و آنچه واقع شد به عرض رسانید.
امیرالمؤ منین على علیه السلام به همراهى یکصد نفر از نخبگان خویش به حروراء به دیدار آنان رفت از آن طرف عبدالله بن کواء با یکصد نفر از خواص در برابر آن حضرت آمد.
على علیه السلام فرمود: اى ابن کواء سخن بسیار است ، اما بگو تا بدانم یارانت چه مى گویند و از من چه مى خواهند؟
عبدالله بن کوا گفت : اگر نزدیک تر بیایم از شمشیر تو در امان هستم ؟
على علیه السلام فرمود: در امانى .
عبدالله بن کوا با ده نفر از خویشان و اصحاب خود امیرالمؤ منین على علیه السلام آمدند على علیه السلام سخن آغاز کرد و جنگ با معاویه را یادآور شد و آنچه از ماجراى جنگ با معاویه و بالا بردن قرآن بر نیزه ها و کیفیت انتخاب حکمین بود بیان کرد. سپس گفت :
واى بر تو اى ابن کوا! روزى که اهل شام قرآن بالاى نیزه کردند آیا نگفتم این خدعه و نیرنگ معاویه و عمروعاص است .
آیا نگفتم آنان در جنگ شکست خورده و درمانده شدند، بگذارید تا جنگ را تمام کنیم ، شما گفتند چون ما را به کتاب خدا دعوت کردند، باید آنان را اجابت کرد و مرا تهدید کردید، یا تو را مى کشیم یا تحویل معاویه مى دهیم .
بعد از این که دست از پیکار کشیدیم و پیشنهاد اهل شام را قبول کردیم خواستم پسر عم خود عبدالله بن عباس را که مردى زیرک و عالم و با وفا! بود حکم و نماینده خویش قرار دهم ؛ اما جماعتى را شما قبول نکردند و هیچ کس غیر از ابوموسى را نپذیرفتند و من با اکراه به حکمیت ابوموسى راضى شدم .
سپس در جلو چشمان شما از حکمین تعهد گرفتم از ابتدا تا انتها به کتاب خدا و سنت قطعى محمد مصطفى صلى الله علیه و آله عمل کنند و حال این که دو نفر حکمین بر خلاف تعهد دیدید چه کردند آیا این چنین نبوده است ؟ (2)

عبدالله بن کوا گفت : بلى چنین است . پس چون مى دانى حکمین بر خلاف مصلحت مسلمین و مخالف کتاب الله و مکر و خدعه عمل کردند چرا با معاویه نمى جنگى ؟
امیرالمؤ منین على علیه السلام گفت :
منتظر پایان یافتن مدت پیمان حکمیت و در اندیشه جمع آورى اعوان و انصار هستم . چون فراهم شود از حق امامت و ولایت خویش دفاع مى کنم . عبدالله بن کوا و ده نفر از همراهان با شنیدن سخنان امیرالمؤ منین على علیه السلام از کرده خود پشیمان شده ، اسب را پیش راندند و به حضرت ملحق شدند و به همراه على علیه السلام به کوفه مراجعت کردند.
با مراجعت عبدالله بن کوا که امیر و فرمانده خوارج بود. جمع آنان متفرق شده و شعار ((لا حکم الا لله و لا طاعة لمن عصى )) سر دادند.
اجتماع خوارج در نهروان
بعد از عبدالله بن کوا خوارج عبدالله بن وهب راسبى و حرقوص بن زهیر را امیر خویش قرار دادند و به سوى نهروان حرکت کردند در بین راه مردى از اصحاب على علیه السلام با دیدن لشکر خوارج خود را پنهان کرد او را گرفتند و پرسیدند: کیستى ؟
گفت : عبدالله بن خباب بن الارت از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله هستم . گفتند:
روایتى از مصطفى صلى الله علیه و آله بگوى .
گفت ، رسول خدا فرمود: بعد از من فتنه اى بر پا مى شود. در زمان فتنه ، قاعد از قائم و قائم از ماشى و ماشى از ساعى بهتر و عاقل تر است و مقتول شدن مناسب تر از قاتل بودن است .
سخنان او خوارج را ناخوش آمد و یکى از آنان ضربه شمشیر بر سرش زد و او را کشت آنان همچنین وارد منزل او شدند، زد و فرزند او را نیز کشتند و از آنجا به حرکت ادامه دادند، تا با دوازده هزار نفر سواره و پیاده به نهروان رسیدند.
وقتى خبر خوارج آنان به امیرالمؤ منین على علیه السلام رسید آن حضرت به مسجد کوفه رفت و این خطبه را ایراد فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم ، ایها الناس ، ان الله عز و جل و بعث محمدا نذیرا للعالمین ، وامنیا على التنزیل و شهیدا على هذه الامة بالتحریم و التحلیل ، و انتم یا مشعر العرب اذ ذاک فى شر دار و على شر دین یبتون على حجارة خشن و حیات صمم و شوک مهرب فى البلاد...
و بعد فقد علمتم ما کان من هولاء القوم من الاقدام و الجراءة على سفک الدماء و هم قوم فساق مراق و عماة حفاة ، یریدون فراقى و شقاقى ، و فیهم من قد عضه بالامس السلاح ووجد اءلم الجراح ؛ مجذوا رحمکم الله و خذوا آلة الحرب ، فانى سائر الیهم ان شاء الله و لا قوة الا بالله . (3)
از منبر فرود آمد در حالى که فقط عده اى قلیل فرمان او را اجابت کردند. لذا آن جناب با خاطرى آزرده به منزل خود رفت ، بعد از آن خطبه اى دیگر ایراد فرمود.
خطبه دوم براى توبیخ مردم کوفه
روز دیگر على علیه السلام بر منبر رفت و فرمود:
ایتها الفئة المجتمعة ابدانهم و المتفرقة ادیانهم انه والله ما عزت دعوة من دعاکم و لا استراح من قاساکم . کلامک یوهن الصم الصلاب ، و فعلکم یطمع فیه عدوکم ، انا ادعوکم الى اءمر فیه صلاحکم والذب عن حریمکم و ... (4)
آن گاه با چشمى اشکبار از منبر فرود آمد، و غمناک به منزل رفت . در آن هنگام ، جماعتى از اشراف و اصحاب رسیدند و عرض کردند:
ما را به جنگ با دشمنانت گسیل دار؛ به هر جانب فرمان دهى اطاعت مى کنیم . یکى از اصحاب گفت :
یا امیرالمؤ منین ! مردم از تعلل و عقب نشستن پشیمان شده ، به جانب شما میل پیدا کرده اند، اگر خطبه اى بخوانید و آنان را با دیگر به مساعدت خویش بخوانید همراهى مى کنند.
روز دیگر امیرالمؤ منین على علیه السلام با فرزندان و اصحاب خاص وارد مسجد شد و بر منبر نشست و خطبه اى خواند.
ایها الناس ، الا ترون الى اطرافکم قد انتقضت والى بلادکم تغزى و انتم ذوو عدد جم وشوکة شدیدة ؟ فما بالکم الیوم لله ابوکم من این توتون و من این تسحرون و اءنى توفکون ، انتبهوا رحمکم الله و ابنهوا نائمکم و تجردوا لحرب عدوکم .. . (5)
چون خطبه آن حضرت به پایان رسید، چهار هزار نفر اجتماع کرده ، آماده جنگ با گروه مارقین شدند که عدى بن حاتم در پیش روى آنان با صداى بلند شعرهاى حماسى مى خواند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام با سواران خویش به جانب نهروان رهسپار شد و در دو فرسخى نهروان فرود آمد.
آن گاه نامه اى به سران خوارج به این مضمون نوشت :
بسم الله الرحمن الرحیم . از عبدالله امیرالمؤ منین و اجیر مسلمین و برادر رسول الله و پسر عم مصطفى صلى الله علیه و آله به عبدالله بن وهب و حرقوص بن زهیر از فرقه مارقین .
به من خبر رسید، در نهروان جمع شده و بر ضد من طغیان و شورش ‍ کرده اید قبل زا این ، پدر شما دو نفر هم چنین کرده بود. اگر بصیرت و فقاهت در دین و یقین به شریعت داشتید هرگز به مخالفت بر نمى خاستید، بدانید سخن بسیار است و گوش شنوا اندک .
شما جماعت خوارج نسبت به گمراهى و ضلالت و بى دینى به من مى دهید و بر من شوریده و یاغى شده اید.
بعد از این که با میل و رغبت با من بیعت کرده بودید اکنون نقص عهد و پیمان کرده اید و بر گمراهى خویش اصرار مى ورزید، و دوستان مرا به قتل مى رسانید.
عبدالله بن خباب ارت را بدون جرم گناه کشته و اهل اعیال او را قتل عام کرده اید، او از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله بود قاتلین او و زن و فرزندانش را به من واگذارید تا قصاص کنم ، به سبب جهالت و گمراهى خود را به هلاکت نیندازید، اگر قاتلین عبدالله بن خباب را تحویل من ندهید به خدا سوگند شما را رها نمى کنم و به یارى و استعانت خداى بزرگ شما را مجازاتى سخت مى نمایم .
امیرالمؤ منین على علیه السلام نامه را به عبدالله بن ابى عقب داد تا نزد خوارج رود.
عبدالله نامه را در نهروان به عبدالله به وهب و حروقص بن زهیر که در کنار آب نهروان نشسته بودند داد.
ما بین فرستاده على علیه السلام و سران خوارج مناظره طولانى در مسائل مختلف انجام شد در پایان ، نامه اى بدین مضمون در جواب امیرالمؤ منین نوشتند.
اى على علیه السلام تو از حق بازگشتى ، به گمراهى گراییدى ، بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله ، در امت او هیچ کسى از تو عثمان شقى تر نیست قاتل عبدالله بن خباب را از ما خواستى ، بدان که همه ما، قاتل او هستیم ، در پایان ما را به جنگ تهدید کردى ، بیا نزدیک تر، ما با عزمى استوار آماده پیکار با تو هستیم .
نامه را مهر کرده به فرستاده امیرالمؤ منین علیه السلام دادند، عبدالله بن ابى عقب نامه را به خدمت على علیه السلام آورد و آنچه بین او و آن قوم گفته و شنیده شد بیان داشت .
حرکت على علیه السلام به جانب نهروان
امیرالمؤ منین علیه السلام چون از تسلیم و اطاعت آنان ماءیوس شد، با سواران خویش به جانب نهروان حرکت کرد، به نزدیکى نهروان رسید، سوارى از جانب نهروان مى آمد، على علیه السلام پرسید: از خوارج چه خبر دارى ؟ گفت : آن جماعت چون شنیدند با لشکرى قوى به سوى آنان مى آیى از نهروان عبور کرده ، گریختند.
امیرالمؤ منین فرمود: آیا آنان را دیدى از نهروان عبور کردند.
گفت : آرى دیدم .
امیرالمؤ منین فرمود: نه این چنین نیست ، به خدایى که محمد مصطفى صلى الله علیه و آله را فرستاد، این جماعت از نهروان عبور نمى کنند، غیر از ده نفر، همه کشته و هلاک مى شوند و از اصحاب من هم کمتر از ده نفر شهید مى شوند. این عهدى معهود و قضاى مکتوب است .
امیرالمؤ منین در نهروان فرود آمد، در حالى که خوارج شمشیر کشیده و در مقابل لشکر على علیه السلام ایستادند و شعار لا حمک الا لله مى دادند.
على علیه السلام فرمود: من هم منتظر حکم الله هستم ، سپس لشکر خویش ‍ را صف آرائى کرد. بار دیگر عبدالله بن عباس را فرمود تا در میان دو صف بایستد و از آنان بخواهد چه مى گویند و چه مى خواهند؟
عبدالله بن عباس به نزد لشکر آنان ایستاد و گفت :
اى قوم ! چرا با على بن ابى طالب علیه السلام دشمنى مى کنید و به جنگ او برخاسته اید، چرا در بین اصحاب آن حضرت اختلاف و تفرقه به پا کردید . گفتند: اى ابن عباس ! چرا حله یمانى و لاس لطیف به تن کردى ما براى جنگ آمدیم و لباس رزم پوشیدیم .
عبدالله گفت : لباس را فرو گذارید و علت مخالفت و مخاصمت با امیرالمؤ منین على علیه السلام را بیان کنید.
گفتند: على بن ابى طالب علیه السلام را بگو بیاید تا شرح حال بگوییم .
امیرالمؤ منین علیه السلام سخنان آن جماعت را شنیده بر اسب نشسته در مقابل آنان ایستاد و سلامى گفت .

سپس فرمود: اى مردم ! من على بن ابى طالبم ، چرا در حق من دشمنى روا مى دارید، و به محاربه و جنگ قیام کرده اید؟
گفتند: دلیلى چند موجب مخالفت با شما شد؛
اول این که : در جنگ جمل وقتى پیروز شدیم اجازه ندادى از اهل بصره و اصحاب جمل اسیر بگیریم و اموال آنان را به غنیمت بگیریم .
دوم این که : در صفین در زمان نوشتن پیمان نامه ، به تقاضاى معاویه که خواستار حذف نام امیرالمؤ منین على علیه السلام شد موافقت کردى و نام امیرالمؤ منین را محو ساختى ، اگر تو امیرالمؤ منین و خلیفه بر حق بودى چرا نام خویش را پاک کردى ؟
سوم : در امرى که حق تو بود حکمیت قرار دادى ، چرا درباره خلافت و حقانیت خویش حکم و داور منصوب کردى ؟
امیرالمؤ منین هر یک را چنین جواب نیکو داد:
اگر اهل بصره را اسیر نگرفتم چون رسول صلى الله علیه و آله خدا بعد از فتح مکه ، زن و فرزند آنان را اسیر نکرد و اموال آنان را به غنیمت نگرفت ، در حالى که اهل مکه مشرک بودند، ولى اهل بصره مسلمان و من اسیر گرفتن زن و فرزند مسلمان و غنیمت کردن اموال آنان را جایز ندانستم .
اما گفتید نام خویش را در پیمان نامه پاک کردم . مى دانید در صلح حدیبه وقتى ابوسفیان به کلمه رسول الله صلى الله علیه و آله اعتراض کرد آن حضرت نام رسول الله صلى الله علیه و آله را حذف کرد و نام مبارک محمد صلى الله علیه و آله را نوشت و من با تاءسى از پیامبر در پیمان حکمیت به دنبال اعتراض معاویه نام امیرالمؤ منین را حذف کردم و على بن ابى طالب علیه السلام را به جایش نوشتم .
این که مى گوید چرا در این کار حکم قرار دادى ، بدانید محمد مصطفى صلى الله علیه و آله ، سعد بن معاذ را بر بنى قریظه حکم قرار داد و سعد بر اساس شریعت محمدى صلى الله علیه و آله حکم کرد و من حکم انتخاب کردم همان طور که برادرم رسول خدا صلى الله علیه و آله حکم قرار داده بود.
آیا سؤ ال دیگرى دارید تا پاسخ گویم ؟
آن قوم ساکت و خاموش ماندند و بعضى به بعضى دیگر گفتند، والله راست مى گوید، سپس از هر طرف فریاد بر آمد.
یا امیرالمؤ منین ! التوبه ، التوبه ، یعنى ما پشیمان نادم هستیم و توبه مى کنیم .
با سخنرانى امیرالمؤ منین على علیه السلام هشت هزار نفر از سپاه خوارج توبه کرده از عقیده باطل خویش برگشتند. و از عمل خویش پشیمان شدند و جماعت خوارج را رها و میدان جنگ را ترک کردند.
فقط چهار هزار نفر به جنگ با امیرالمؤ منین علیه السلام اصرار داشته ، مقاومت کردند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام با لشکر خویش به نزدیک آنان آمد، عبدالله بن وهب رئیس آن قوم به مقابل لشکر خود ایستاد و گفت :
اى یاران ! آگاه باشید که على بن ابى طالب علیه السلام و اصحاب او از دین خدا خارج شدند عمروعاص و ابوموسى اشعرى را حکم خویش قرار دادند و حال این که خداى تعالى فرمود:
اتبع ما اوحى الیک من ربک . (6)
و من احسن من الله حکما لقوم یوقنون . (7)
الا له الحکم و هو اسرع الحاسبین . (8)
مردى از اصحاب امیرالمؤ منین فریاد زد: اى دشمن خدا! خاموش باش و در مقابل امیرالمؤ منین على علیه السلام سخت یاوه نگو، آیا مى دانى که امیرالمؤ منین على علیه السلام ، داماد مصطفى صلى الله علیه و آله و برادر رسول خدا صلى الله علیه و آله و پسر و عم و وصى اوست ؟
امیرالمؤ منین فرمود: او را آزاد بگذارید تا هر چه در دل دارد بگوید.
از جانب دیگر حرقوص بن زهیر از رؤ ساى خوارج گفت :
یا على ! ما با تو و یارانت با نیت خالص و قربة الى الله و براى ثواب و پاداش ‍ آخرت برگزیدیم و صبر و پایدارى مى کنیم تا به فوز جنت نایل شویم .
امیرالمؤ منین على علیه السلام رو به یاران کرد و فرمود:
آیا مى دانید زیان کارترین انسان کدام است ؟ الذین ضل سعیهم فى الحیاة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا. (9)
به خدا سوگند اهل نهروان از این جمله اند.
ابتداى پیکار
دو طرف در مقابل یکدیگر صف آرایى کردند، و ابتداء جنگ انفرادى آغاز کردند، خوارج در آغاز کار از یاران على علیه السلام هشت نفر را شهید کردند.
مردى به نام اخنس اعیزار که در جنگ صفین در رکاب على علیه السلام بود به لشکر امیرالمؤ منین علیه السلام حمله کرد، و صفوف لشکر را شکافت و جمعى را زخمى و مجروح نمود.
على علیه السلام چون او را چنین جسور دید، به سویش شتافت . او با شمشیر به على علیه السلام حمله کرد، على ضربتى بر او وارد کرده به جهنم فرستاد.
آن گاه حرقوص بن زهیر با شمشیرش به على علیه السلام حمله کرد تا به آن حضرت آسیبى برساند اما حضرت به او مهلت نداد و بر بیضه او ضربتى سخت زد. اسب همان طور او را با همان حالت به آخر میدان برد و در گوشه اى بر زمین انداخت و او در آن جا جان سپرد.
پسر عم حرقوص به نام مالک بن وضاع به میدان آمد، و به دنبالش عبدالله بن وهب راسبى رئیس خوارج آمد و در میان دو صف ایستاد و گفت :
اى پسر ابو طالب ! تا کى جنگ را ادامه دهیم ، لشکر را کنار بگذار، و بیا تو را درس مردانگى و شجاعت بیاموزم .
امیرالمؤ منین على علیه السلام تبسمى کرده ، و فرمود:
خدا او را بکشد، چه قدر کم حیا و بى خرد است مگر نمى داند، من هم پیمان با شمشیر نیزه ام ؛ با این که جنگ هاى مرا دیده است چنین سخن مى گوید. به گمانم از زندگى سیر شده است ، که لاف مردانگى مى زند و طمع پیروزى بر من دارد.
عبدالله در میدان جولان مى داد و رجز مى خواند، سپس به امیرالمؤ منین علیه السلام حمله کرد. حضرت با ضربت شمشیرى او را به دوزخ فرستاد.
دو طرف حمله سراسرى را آغاز کردند و به طور گروهى به همدیگر تاختند و در پایان خوارج به شکست ذلت بار تن دادند.
اصحاب امیرالمؤ منین على علیه السلام غنایمى فراوان مثل اسب ، شمشیر، زره ، نیزه ، لباس به دست آوردند و به کوفه مراجعت کردند.
قبل از آنان عبدالرحمن بن ملجم مرادى خود را به کوفه رسانید و بر پیروزى امیرالمؤ منین على علیه السلام بر آن یاغیان جاهل به مردم کوفه تهنیت گفت .
دیدار ابن ملجم و قطام
روزى ابن ملجم مرادى از کوچه اى در شهر کوفه عبور مى کرد، صداى شادمانى و سرور از خانه اى بلند بود، صداى طبل و مزمار به گوش مردم مى رسید. عبدالرحمن بن ملجم آنان را از صوت مزمار نهى کرد.
زنان از آن منزل خارج شدند، در آن میان زنى به نام قطام بنت اصبع تمیمى را دید، او بغایت زیبا و با جمال بود چون عبدالرحمن او را بدید دلباخته وى شد. به دنبالش رفته به او گفت :
اى زیباروى ! آیا همسر دارى یا خیر، اگر او را شوى نباشد من تو را خواستارم .
قطام گفت : من نیز محتاج شویم ، اما با من بیا تا با خویشان و اولیاى خود مشورت کنم . او را به دنبال خویش به منزلى کشاند، قطام به داخل خانه اى رفت خود را به لباس و زیور بیاراست به خادمش گفت او را به داخل بخوان .
عبدالرحمن بن ملجم وقتى داخل شد وى را دید، عقل از دست داده ، از ناز و کرشمه و جمال او مبهوت و حیران ماند گفت : آیا حاضر به همسرى با من مى شوى ؟
قطام گفت : شرط ازدواج من سه هزار درهم یک بنده و یک کنیز است .
ابن ملجم گفت قبول دارم .
قطام گفت : شرط عمده دیگرى هم دارم و آن کشتن على بن ابى طالب علیه السلام است .
ابن ملجم بر خود لرزید و کلمه استرجاع بر زبان آورد و آن گاه گفت واى بر تو، چه کسى جرئت و قدرت کشتن على علیه السلام را دارد.
او پهلوانى چابک و شیر میدان و صاحب ذوالفقار و کشنده قهرمانان است .
قطام گفت : از کلام زیاد بپرهیز، بدان حاجتى به مال ندارم ، فقط قتل على بن ابى طالب علیه السلام را مى خواهم که پدر (10) و برادر و عم مرا در جنگ نهروان به ضربت شمشیر بکشت .
ابن ملجم راضى شد، حضرت را در نماز ضربتى زند پس به قطام گفت : او را با این شمشیر یک ضربت بزنم ، قطام شمشیر از او ستاند تا زهر آگین کند.
ابن ملجم به منزل خویش رفت و پیوسته در اندیشه این جنایت بود.
روز امیرالمؤ منین بر منبر کوفه نشست و خطبه اى خواند، پس از خطبه به فرزندش حسین علیه السلام فرمود: چند روز به ماه رمضان مانده است ؟
حسین علیه السلام عرض کرد: هفده روز یا امیرالمؤ منین !
حضرت دست بر محاسن گذاشت و فرمود:
والله لیخضبنها بالدم اذ انبعث اشقاها؛
به خدا سوگند این محاسن به خون خضاب مى شود.
و این شعر را زمزمه کرد:

ارید حیاته و یرید قتلى

خلیلى من غدیرى من مراد

ابن ملجم مرداى چون این بیت را از حضرت شنید، اندیشه اى در دل راه داده ، در مقابل على علیه السلام ایستاد و عرض کرد، خدا مرگ مرا برساند و خدا نکند من چنان کسى باشم ، اگر چنین کنم ، این دستان مرا قطع فرما یا فرمان قتل مرا صادر کن .
على علیه السلام فرمود: چگونه قصاص قبل از جنایت کنم ، لیکن برادرم محمد مصطفى صلى الله علیه و آله مرا خبر داده بود که قاتل من مردى از قبیله مرادى است ، آیا لقبى در کودکى داشتى ؟
ابن ملجم مرادى گفت : به خاطر ندارم .
امیرالمؤ منین فرمود: آیا زنى یهودى تو را عاقر و ناقه صالح خطاب کرد؟
گفت : بلى ، یا امیرالمؤ منین !
حضرت سکوت کرده به منزل خویش مراجعت کرد.
شهادت امیرالمؤ منین على علیه السلام
مى گویند، امیرالمؤ منین در آن شب نوزدهم در منزل خویش نا آرام بود، غذاى مختصر از نان جوین و نمک تناول کرد و به نماز ایستاد.
آن شب فراوان از خانه بیرون مى رفت و آسمان را مى نگریست ، سوره یس ‍ را تلاوت مى فرمود، آن گاه اندکى نشسته به خواب رفت ، چون بیدار شد، گفت :
لا حول ولا قوة لا بالله العظیم ، خداوندا مرا به لقاى خویش توفیق عنایت فرما.
پس فرمود:
تلک اللیلة انى رایت رسول الله فشکوت الیه و قلب مالقیت من امتک من الاود واللدد، فقال ادع علیهم ، فقلت اللهم ابدلنى بهم خیرا منهم و ابدلهم بى شرا منى .
امشب رسول خدا را در خواب دیدم به حضرتش از خصومت و ناراستى و ناهموارى امتش شکایت کردم و نالیدم ، پس فرمود: در حق ایشان دعاى بد بکن .
گفتم : خدایا! مرا از ایشان بگیر، و بر این جماعت مردى شرور و ستمکار حاکم گردان .
امیرالمؤ منین آن شب ، هر ساعت از خانه بیرون مى آمد و مى گفت :
والله ما کذبت و لا کذبت و انها اللیلة اللتى وعدت
به خدا سوگند تا کنون دروغ نگفتم و به من هم دروغ گفته نشد، امشب ،شب دیدار است که رسول خدا مرا وعده فرمود.
ام کلثوم گفت : پدر،امشب این اضطراب چیست که در تو مى نگرم .؟
على علیه السلام فرمود: اى فرزند! صبح امشب حادثه اى رخ مى دهد.
چون اذان صبح نزدیک شد، امیرالمؤ منین علیه السلام آهنگ مسجد کرد، وقتى به حیات منزل وارد شد چند مرغابى در سراى بودند،پیش پاى امیرالمؤ منین آمدند و بال مى افشاندند و بانگ مى زدند.
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:
صوائح تتبعها نوائح .
اینان صیحه زنندگانند که نوحه و زارى به دنبال مى آورند.
امام حسین علیه السلام عرض کرد،یا امیرالمؤ منین فال بد مزن .
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: اى پسرم ! فال بد نمى زنم اما قلب من شهادت مى دهد که کشته مى شوم .
على علیه السلام چون خواست از منزل خارج شود قلاب در به کمر آن حضرت گیر کرد و کمر بند را باز کرد . بار دیگر آن را محکم بست ، و به سوى مسجد روان شد و این بیت را مى خواند:

خلوا سبیل المؤ من المجاهد

فى الله لا یعبد غیر الواحد
و یوقظ الناس الى المساجد
تا در جایگاه اذان ایستاد و اذان بیدار باش نماز را گفت و به داخل مسجد رفت .
ابن ملجم در منزل قطام
از سوى دیگر، ابن ملجم آن شب در خانه قطام به عیش و عشرت مشغول بود در وقت سحر قطام با شنیدن بانگ اذان امیرالمؤ منین او را بیدار کرد و گفت :
صداى اذان على علیه السلام را مى شنوى ؟ ما حاجت تو را روا کردیم ، تو بر خیز و حاجت ما را بر آورده کن و خوشدل و مسرور باز آى و به عشرت و عیش بپرداز، آن گاه شمشیر زهرآگین را به او داد.
ابن ملجم گفت : اى قطام ! مى ترسم کور و سیاه دل باز گردم ، چون از رسول خاتم صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود: نخستین شقى ، کشنده شتر صالح بود و شقى ترین و بدترین آیندگان قاتل على بن ابى طالب علیه السلام باشد. من مى خواهم که بدترین خلایق نباشم . اما آن ملعون شمشیر را گرفته به مسجد آمد، هنوز جماعتى در مسجد خفته بودند، خود را در میان خفتگان انداخت و به خواب زد، امیرالمؤ منین علیه السلام بعد از اذان ، خفتگان را بیدار کرد و مى گفت : الصلوة ! الصلوة ! سپس در محراب به نماز ایستاد، حمد و سوره را خواند، رکوع به جا آورد به سجده نشست در سجده دوم آن ملعون فرصت یافته و شمشیر بر فرق آن حضرت فرود آورد.
اتفاقا ضربت بر جاى وارد شد که عمرو بن عبدود در جنگ خندق شمشیر زده بود. ابن ملجم بعد از آن ضربت از مسجد گریخت ، و امیرالمؤ منین علیه السلام از آن ضربت بر زمین افتاد. امام حسین علیه السلام ! کدام ملعون شقى با تو این کار را کرد.
حضرت خواب داد، تعجیل نکنید، به زودى او را از این در به داخل مى آورند.
مردى از عبدالقیس از آن در داخل مى شد. عبدالرحمن بن ملجم را دید ایستاده و جهان بر او تیره و تار گشته ، و راه فرار را گم کرده او گرفت و پرسید. اى ملعون ! شاید امیرالمؤ منین را تو زخم شمشیرى زدى ، مى خواست بگوید نه ، گفت آرى .
او را گرفته به داخل مسجد آورده و مردمان از هر طرف او را سیلى مى زدند تا او را در مقابل امیرالمؤ منین نشاندند.
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: اى برادر مرادى ! آیا امیر بدى براى شما بودم ؟
گفت : نه یا على علیه السلام .
حضرت پرسید: پس چرا چنین کردى و فرق مرا شکافتى ! ابن ملجم خاموش ایستاد و هیچ سخنى نگفت .
حضرت فرمود: کان امر الله قدرا مقدورا! (11)
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: او را بیندازید، در جنگ صفین یاور خوبى براى ما بود. افسوس به ضلالت و گمراهى و هواى نفس گرفتار شد.
اگر وفات کردم ، با ضربتى واحد او را قصاص کنید، او را مثله و پاره و پاره نکنید، و پیوسته از حال او در زندان تفحص مى کرد تا گرسنه نماند و مى فرمود: اسیر خود را طعام دهید.
طبیبان در تلاش بودند اما آن جراحت را علاجى نبود، وقتى امیرالمؤ منین على علیه السلام دانست از بستر سالم بر نمى خیزد حسین علیه السلام و فرزندان دیگر و اهل بیت خویش را فرا خواند و فرمود و وصیتى دارم هرگز فراموش نکنید.
وصیت على علیه السلام در آخرین روز زندگى
اوصیکما بتقوى الله ، و الا تبغیا الدنیا و ان بغتکما، و لا تاءسفا على شى ء منها زوى عنکما، قولا بالحق و اعملا للاجر، و کونا لظالم خصما و للمظلوم عونا. اوصیکما و جمیع ولدى و اهلى من بلغه کتابى ، بتقوى الله و نظم امرکم ، و صلاح ذات بینکم ، فانى سمعت جدکم صلى الله علیه و آله یقول : صلاح ذات البین افضل من عامة الصلاة و الصیام .
الله الله فى الایتام ! فلا تغبوا افواههم ، و لا بضیعوا بحضرتکم و الله الله فى جیرانکم ! فانهم وصیة نبیکم ، مازال یوصى بهم حتى ظننا انه سیورثهم ، الله الله فى القران ! لا یسبقکم بالعمل به غیرکم ، والله الله فى الصلاة ! فانها عمود دینکم ، والله الله فى بیت ربکم ! لا تخلوه ما بقیتم فانه ان ترک لم تناظروا، والله الله فى الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فى سبیل الله . علیکم باالتواصل و التباذل ، و ایاکم و التدابر و التقاطع ، لا تترکوا الامر بالمعروف و النهى عن المنکر فیولى علیکم شرارکم ، ثم تدعون فلا یستجاب لکم ... (12)
اى فرزندانم ! شما را به تقواى خداى تعالى و اطاعت او مى خوانم ، دنیا را طلب نکنید و بر هیچ کسى فزونى نجویى ، سخن حق بگویید، اگر چه به زیان شما باشد، بر یتیمان رحم و مروت داشته ، باید، مسکین را طعام دهید، گرسنگان را سیر کنید. دشمن ظالم و یاور مظلومان باشید، در راه حق و صراط هدایت از ملامت نادانان نرنجید.
پس روى به محمد حنفیه کرد و گفت : اى پسرم شنیدى که برادران تو را وصیت کردم ، تو را هم وصیت مى کنم ، احترام دو برادر حسن و حسین علیه السلام را نگه دار و بدون مشورت و نظر آنان کارى انجام نده .
سپس رو به حسن و حسین علیه السلام کرد و فرمود: حسن جانم ، حسین عزیزم شما دو تا را هم وصیت مى کنم در حق برادران و خواهرانتان مهربانى کنید و بدانید پدرتان آنها را دوست دارد. پس مثل پدرتان آنان را دوست بدارید.
در اصلاح ذات البین و رفع اختلاف فامیلى جد و جهد کنید، از رسول خدا شنیدم ، که اصلاح ذات البین از نماز و روزه با ارزش تر است ، بستگان و خویشان را عزیز دارید و حال آنان را مراعات کنید که این عمل ، حساب روز قیامت را سهل و آسان مى کند.
یتیم نوازى کنید و در حق آنان احسان و نیکویى کنید، چون وصیت پیامبرتان است .
الله ، الله ، قرآن متروک نشود و هیچ کس در عمل به آن از شما سبقت نگیرد. نماز را پاس داشته و بر پا دارید،چون نماز عمود خیمه دین است . زکات را فراموش نکنید چون زکات خاموش کننده غضب الهى است . به روزه ماه مبار؟ رمضان همت گمارید،که روزه سپر آتش دوزخ است . به مناسک حج آداب آن قیام کنید که حج از دستورات شریعت است . اى اهل بیت من ! از بر و تقوا استعانت جویید، ظالم و گناهکار را هرگز یارى ندهید. خداوند شما را حفظ کند و سنت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله را در میان شما زنده نگه دارد. استغفر الله لى ولکم .
در روز بیست یکم ماه رمضان ، که چون وفات حضرت نزدیک شد ام کلثوم در کنار پدر بود، على علیه السلام فرمود: دخترم درب منزل را ببند، حسن علیه السلام مى گوید نزدیک در نشسته بودم آوازى شنیدم مى گفت : افمن یلقى فى النار خیر ام من یاتى آمنا یوم القیامه . (13)
پس آوازى دیگر شنیدم ، گفت : پیغمبر وفات یافت و اینک على بن ابى طالب علیه السلام را کشتند، امروز رکن اسلام خراب و ویران شد.
چون نگاه به پدر کردم ،از دنیا فارق شد، و به دیار بقاء شتافت .
امام حسن علیه السلام مى فرماید: کفن آماده کردیم و باقى مانده حنوط رسول الله را آوردیم ، من و برادرم حسین غسل مى دادیم و محمد حنفیه آب مى ریخت پس از کفن کردن در تاریکى شب به جایگاهى که غرى نام داشت بردیم و دفن کردیم .
خطبه امام حسن علیه السلام بعد از دفن پدر
سحرگاه همان روز حسن بن على علیه السلام نماز جماعت را امامت نمود و بعد از نماز بر منبر نشست و این خطبه کوتاه را ایراد فرمود:
اى مردم ! هر کسى مرا مى شناسد، که مى شناسد و هر کسى مرا نمى شناسد، اسم خود را بیان مى کنم تا بداند و بشناسد. اى مردم ! در این شب مردى را در خاک دفن کردیم که اولین و آخرین و جمیع خلایق از نظر علم و حلم به او نرسند، در کنار محمد مصطفى صلى الله علیه و آله مجاهدت هاى بسیار کرد هر گاه به دستور پیامبر به پیکار با کفار در میدان جنگ حاضر مى شد، جبرئیل در یمین)14) او و مکائیل در یسار(15) او بود.
پیوسته پیروزى به دست او بود. اى مردم ! از درهم و دینار طلاى سرخ و سفید چیزى به جا نگذاشته ، فقط هفصت درهم براى خرید خادمى براى خواهرم ام کلثوم کنار گذاشته بود، و که آن هم به من دستور داد به بیت المال بسپارم .
بعد از شهادت آن حضرت ، ابن ملجم مرادى ، آن شقى اول و آخر را آوردند و با یک ضربت شمشیر به مالک دوزخ سپردند.

.....................................................................

 جنگ هاى امام على علیه السلام در پنج سال حکومت
مؤ لف : ابن اعثم
کوفى
مترجم : احمد روحانى

1 - حرورا در پشت کوفه است ، و گفته شده در دو مایلى کوفه است .
2 -  
مناظره على علیه السلام عبدالله بن کواء در کتاب اخبار طوال ، ص 208 و عقد الفرید 4/327 کامل مبرد 3/1099 مشروحا ذکر شد.
3 -  
نهج البلاغه ، خطبه 26.
4 - نهج البلاغه ، خطبه 29.
5 - نهج 
البلاغه ، خطبه 62.
6 - انعام /1.
7 - مائده /50.
8 - انعام /62.
9 - کهف /104.
10 - اخبار الطوال .
11 - احزاب /38.
12 - نهج البلاغه عبده ، وصیت 280 .
13 - فصلت /40 .
14 - یمین : سمت راست .
15 - یسار: سمت چپ .

مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


دعاي فرج

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

Google


در كل اينترنت
در اين سايت