با ولایت زنده ایم
ملتی که بصیرت نداشته باشد فریب می خورد. امام خامنه ای (روحی فداه)
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: خلیل رنجبر - شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

 بسم‌الله الرحمن الرحیم
واذا قیا لهم لا تفسدوافی الارض قالوا انما نحن مصلحون، الا انهم هم المفسدون و لکن لایشعرون، واذا قیل لهم آمنوا کما آمن الناس قالوا اَنؤمن کما اَمن السفهاء الا انهم هم السفهاء و لکن لایعلمون. ( 11 و 12 و 13 – بقره )

وچون به آنان گفته شود در زمین فساد مکنید گویند: ما همین اصلاح کننده‌ایم آگاه باشید که آنان همین مفسدند و لیکن نمی‌فهمند. و چون به آنان گفته شود ایمان آورید چنانکه مردم ایمان آورده‌اند گویند: آیا ایمان آوریم چنانکه نابخردان ایمان آورده‌اند، آگاه باشید آنان خود نابخردند و لیکن نمی‌فهمند.

ترسیم چهره‌ی منافقین

مسأله‌ی اصلی در این آیات، ترسیم چهره‌ی منافقن است. و عرض کردیم که مقصود عمده از منافقین، عبارتست‌ از آن جریان نفاق در جامعه‌ی اسلامی، یعنی سخن بر سر این نیست که کسی ظاهر و باطنش با هم یکی نیست. این البته یک بیماری است، اما این آن چیزی نیست که این آیات با این همه توجه و شدت به مقابله با آن برخاسته باشد، بلکه مقصود اینست که در جامعه یک جریان خصومت و دستگاه توطئه‌ای زیر پوشش دین و زیر ظاهر ادعای ایمان وجود دارد، که این آیات، با آن جریان مقابله می‌کند و او را می‌خواهد افشاء کند، در حقیقت یک گروه دشمنی را می‌خواهد ترسیم و چهره‌نگاری کند. ولذا آیات سیزده‌ گانه‌ای که اینجا هست، هر کدام از یک بعد بر شخصیت این مجموعه‌ی زیانبخش خطرناک یک پرتوی از افشاگری می‌اندازد و می‌افشاند تا مؤمنین اشتباه نکنند و دشمن را بشناسد.


در آیه‌ی اول ، صرفاً این خصوصیت ذکر شده است که اینها دروغ‌زن و دورو هستند، تا این احساس را مؤمن پیدا کند که آن مجموعه‌ی منافق که غالباً شناخته شده هم نیستند ( اگر چه گاهی هم ممکن است جمعی از مؤمنین اینها را شناخته باشند ) زیر بار نمی‌روند، دروغ می‌گویند و منافقند.
پس در آیه اول مقصود اینست که نشان بدهد این گروه به سخنشان و ظاهرشان اعتمادی نیست. نگاه نکنید که اینها می‌گویند ما ایمان آوردیم در دل آنها چیز دیگری هست و این خصوصیت محوری آنها که دوروئی و دروغ‌زنی و نابرابر بودن ظاهر و باطن است و مورد اشاره قرار می‌گیرد.
و در آیه دوم: خدعه‌گری آنها و تصمیم آنها بر فریب مؤمنین و به تعبیر آیه، فریب خدا مورد توجه قرار می‌گیرد، فقط این نیست که ظاهر و باطن‌شان یکی نیست، بلکه درصدد فریب‌زنی و خدعه هم هستند، می‌خواهند با شما خدعه کنند و این خدعه چیزی ورای آن دروغ‌زنی است. یک وقت یک کسی صرفاً دروغی به شما می‌گوید، اما یک وفت هست که پشت سر این دروغ یک فتنه‌ای هست و می‌خواهد با خدعه و نیرنگ آن فتنه را تحقق ببخشد و این چیز بزرگتری است. البته اساس این خصوصیت دوم بر خصوصیت اول استوار است، یعنی دروغ‌زنی آنها محور کار است، اما پشت سر این دروغ‌زنی یک خدعه‌گری وجود دارد که این، هشیاری بیشتری را می‌طلبد، البته آن منافق فردی بعنوان یک خصوصیت فردی، این دومی را دیگر ندارد و همان ظاهر و باطنش یکی نیست.

علت نفاق عبدالله بن اُبی

در صدر اسلام عبدالله بن اُبی که از جمله مسلمانها بود، منتها مسلمان منافق. ظاهراً تسلیم شده بود و ایمان آورده بود، علت نفاق او هم این بود که قبل از آمدن پیغمبر (ص) به مدینه، دو قبیله‌ی بزرگ یثرب، یعنی اوس و خزرج، که با هم اختلافات زیادی هم داشتند، مورد استعمار یهودیان قرار می‌گرفتند، عقلایشان گفتند ما تا کی با هم دعوا کنیم بیائید مثل همه‌ی قبایل که رئیس دارند، ما هم یک رئیسی برای خودمان معین کنیم، تا کی دو قبیله در کنار هم در کمال نفرت زندگی کنیم؟ نشستند، بحثهای زیادی کردند و در بین مردم یثرب آن کسی را که از همه آقاتر و عاقل‌تر و زرنگ‌تر و مردم‌دارتر و پولدارتر و ریشه‌دارتر و قوم و قبیله‌دارتر بود بنام عبدالله بن اُبی، او را برای خودشان انتخاب کردند و در گفتگوی انتخاب او به حکومت و عمارت و شاید سلطنت مدینه بودند. که زمزمه‌ی اسلام پیچید، عده‌ای از یثربی‌ها به مکه رفتند، آنجا دیدند که پیغمبری ظهور کرده و چنر نفر مجذوب او شدند، آمدن آهسته بنا کردند تبلیغ کردن، سال بعد عده‌ی بزرگتری 80 - 70 نفر رفتند مکه با پیغمبر (ص) بیعت کردند و به او گفتند حالا که اهل مکه تو را قبول ندارند به مدینه بیا، ما از تو پذیرائی می‌کنیم پیغمبر (ص) هم به آنها قول داد، آنها به مدینه بازگشتند و عده بیشتری را بخودشان جذب کردند، و این در حالی بود که می‌خواست تاج امارت شهر یثرب، (دو قبیله‌ی اوس و خزرج) چیز به این شیرینی روی سر این آقا فرود آید که یک مزاحم بنام اسلام و پیغمبر اسلام پیدا شد (علت پیدایش آن مرض اینجاست). پیغمبر (ص) هم در این بین، مخفیانه با آن شرحی که لابد شما می‌دانید، از مکه خارج شد و به مدینه آمد، مردم با شور و شوق فراوان به استقبال و های‌وهوی البته نه در وضعیت پادشاهان بلکه در وضعیت بندگان خدا، یعنی وضع حکومت پیغمبر، وضعیت پادشاهی و آن تجمل و تشریفات نبود، اما تدبیر و اراده‌ و اراده و همه چیز بود، حالا این آقا چکار باید کند؟ دید اگر ایمان نیاورد مردم به او می‌شوند، بعد از آمدن پیغمبر (ص) اسم یثرب هم به مدینه‌النبی یعنی شهر پیامبر تغییر کرد که بتدریج بعنوان مدینه (یعنی شهر) معروف شد، و اینطور شد که جوانهای پر هیجان حزب‌الهی علاقمند اوایل آمدن پیغمبر به مدینه می‌رفتند بت پرستهایی که هنوز در مدینه باقی مانده بودند، آنها را ـ اذیت می‌کردند، بت‌های‌شان را در زباله می‌انداختند و مسخره‌شان می‌کردند، یعنی آن حالت شور جوانی، حزب‌الهی فضا را بر مخالفین تنگ کرده بودند عبدالله بن ابی دید اگر بنا باشد، اسلام نیاورد و اگر اعلام ایمان نکند همین بلاها را سر او خواهند آورد، لذا مجبور شد بگوید من هم ایمان آوردم، به پیغمبر ایمان آورد اما باطن قضیه فی قلوبهم مرض بود که اگر عبدالله بن ابی،‌ می‌توانست بر آن روح ریاست طلبی وآن چیزی که برای او خیلی شیرین بود یعنی رئیس شدن، فائق بیاید و تسلیم این حقیقت می‌شد، وضعش فرق می‌کرد، یعنی فی قلوبهم مرض بود در قلبش، اما فزادهم الله مرضا نمی‌شد. حالا چه چیزی موجب شد که فزادهم الله مرضا بشود؟ انتخاب خود او بود که راه درست را انتخاب نکرد، تسلیم نشد و به احساس درونی نادرست و باطل خود تن درداد و مرض او افزایش پیدا کرد. این افزایش مرض را قرآن بخدا نسبت می‌دهد و همانطور که گفتیم همه‌ی پدیده‌های طبیعت و همه‌ی عواملی که در سلسله علل و عوامل طبیعی و انسانی بوجود می‌آید، همه منتسب به خداست، همه مربوط به خدا و همه کار خداست، قرآن هم همه‌ی پدیده‌های آفرینش را بخدا نسبت می‌دهد و اینجا هم می‌گوید:فزادهم الله مرضا خدا مرض آنها را زیاد کرد، همچنانیکه خدا همه چیز را زیاد می‌کند: حرارت را در تابستان و برودت را در زمستان و بقیه عوامل طبیعی را در همه‌ی آنات تاریخ خدای متعال به آنها می‌دهد، این هم پدیده‌یی است که بخدا نسبت داده می‌شود، اما آنچه که می‌بینیم، اینست که او رفتار خودش و تسلیم شدنش در مقابل هوا و هوس، را به دام افزایش مرض انداخت. این هم آیه سوم بود که بر روی افزایش گرفتاری منافق هرچه می‌گذرد تکیه می‌کرد، و الان هم همینطور است.
البته جریان نفاق در جامعه ما یکجور نیست و به انواع گوناگونش از راست به چپ و مختلط، به اشکال مختلف وجود داشته، الان هم دارد و این کسانی که دردل ایمان نیاورده‌اند به این حرکت و این راه و این هدفها و این نظام ارزشی، هر چه می‌گذرد اینها دورتر می‌شوند، چاره‌شان این است که تسلیم شوند و از آن علایق نفسانی و شهوانی که در وجود آنها مانع از پیوستن به این راه مقدس و نورانی شده است بکنند و به خودشان بیایند و به این گردونه عظیم که در تاریخ ملت ایران و ملت‌های مسلمان، دارد حرکت می‌کند قدمی مردانه بگذارند و به پیوندند. این آیه سوم بود و آیه چهارمی که امروز خواندیم: واذا قیل لهم لا تفسدوا فی الارض قالوا انما نحن مصلحون (11 – بقره)

 

مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


دعاي فرج

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

Google


در كل اينترنت
در اين سايت