با ولایت زنده ایم
ملتی که بصیرت نداشته باشد فریب می خورد. امام خامنه ای (روحی فداه)
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: خلیل رنجبر - شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸

توبه بُشر حافی به دست حضرت موسی بن جعفر (ع) : در منهاج الکرامه می نویسد که بُشر حافی به دست موسی بن جعفر (ع) توبه نمود ، روزی آنحضرت در بغداد از کنار منزل بُشر عبور میکرد صدای ساز و نواز از داخل منزل به گوش می رسید ، در این موقع کنیز بُشر برای ریختن خاکروبه از خانه خارج شد ، آنجناب فرمود : کنیز ، صاحب این خانه بنده است یا آزاد جواب داد حر و آزاد است موسی بن جعفر (ع) فرمود : راست می گوئی اگر بنده می بود از مولای خود ترس داشت ، کنیز وارد منزل شد بُشر بر سر سفره شراب نشسته بود علت تاخیر کردن او را پرسید ؟ جواب داد شخصی رد میشد از من سوال کرد ، صاحب این خانه عبد است یا آزاد ، پاسخ دادم آزاد است ، گفت آری اگر بنده بود از آقای خود می ترسید ، این سخن چنان در قلب بُشر تاثیر کرد که سر از پا نشناخت با پای برهنه از منزل خارج شده خود را به موسی ابن جعفر (ع) رسانید ، به دست آنحضرت توبه کرد و از گذشته خود پوزش خواسته با چشم گریان بازگشت ، از آنروز اعمال زشت خود را ترک کرد و از جمله زُهاد به شمار رفت ، گویند چون با پای برهنه از پی موسی ابن جعفر (ع) دوید با این حال توبه کرد او را حافی ( پابرهنه ) لقب دادند. (روضات الجنات صفحه 232 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 232)

فُضیل بن عیاض راهزن معروف توبه میکند : فضیل بن عیاض در ابتدای زندگی خود یکی از راهزنان مشهور در نواحی سرخس و ابیورد بود ، مدتی از عمر خود را به اینکار گذرانیده و در سرقت شهرتی یافت ، کم کم در قلبش عشق و محبت دختری پیدا شد ، شبی خیال داشت خود را به آن دختر برساند ، از دیواریکه فاصله بین او و معشوقه اش بود بالا می رفت در این هنگام صدای شخصی را شنید که آیه ای از قرآن را تلاوت میکرد : {( الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله )} ( آیا آن هنگام نرسیده است که مومنین خشوع پیدا نمایند و در مقابل ذکر خدا قلبهایشان خاضع شود ) ، فُضیل از نیمه راه دیوار فرود آمد این آیه چنان در قلب او اثر گذاشت که زندگیش را دگرگون کرد ، با کمال اخلاص و صفای دل گفت ( یا رب ان ) پروردگارا چرا نزدیک شده و هنگام خشوع رسیده. فُضیل از صمیم قلب به سوی خدا بازگشت ، آن شب را پناه به خرابه ای برد در همان خرابه عده ای نشسته با هم صحبت میکردند آنها مسافرینی بودند که در آن خرابه بار انداخته و اکنون در فکر کوچ و حرکت بودند با یکدیگر می گفتند از شر فُضیل چگونه خلاص شویم قطعا در این موقع شب بر سر راه ما کمین کرده تا دستبردی بزند ، از شنیدن گفتگوی کاروانیان فضیل بیشتر متاثر شد که چقدر من بدبختم پیوسته خاطر آسوده خانواده هایی را به تشویش انداخته آنها را از طرف خود نگران میکنم ، از جای حرکت کرد خود را به کاروانیان معرفی نمود گفت آسوده باشید دیگر کاروانی از دست من ناراحت نخواهد شد. ( روضات الجنات لفظ فضیل ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 233)


توبه انسان از نظر شیطان : از وهب نقل شده که روزی شیطان برای حضرت یحیی (ع) آشکار شد ، اظهار داشت میخواهم تو را نصیحت کنم یحیی گفت من به نصیحت تو تمایل ندارم ، ولی از وضع و طبقات مردم مرا اطلاعی بده ، شیطان گفت بنی آدم از نظر ما به سه دسته تقسیم میشوند : 1. عده ایکه مانند شما معصومند ، چون از آنها مایوسیم از دستشان راحتیم میدانیم نیرنگ و حیله های ما در آنها تاثیر نمی کند 2. دسته ای هم برعکس در پیش ما شبیه توپی هستند که در دست بچه های شما است ، به هر طرف بخواهیم آنها را می بریم کاملا در اختیار ما هستند 3.طایفه سوم رنج و ناراحتی برای ما از هر دو دسته قبل بیشتر دارند یکی از ایشان را در نظر می گیریم جدیت زیاد می کنیم تا او را فریب دهیم ، همین که فریب خورد و قدمی به میل ما برداشت یک مرتبه متذکر میشود و از کرده خود پشیمان میگردد ، روی به توبه و استغفار می آورد ، هرچه رنج برای او کشیده ایم از بین می برد باز برای مرتبه دوم در صدد اغواء و گمراهیش بر میآییم این بار نیز پس از موفقیت که به گناه او را میکشیم فورا متوجه شده توبه میکند نه از او مایوسیم و نه می توانیم مراد خود را از چنین شخصی بگیریم پیوسته برای اغواء این دسته در رنجیم. (خزائن نراقی صفحه 368 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 230)

نمونه ای از توبه واقعی : ابوبصیر گفت مرا همسایه ای بود از معاونین و همکاران سلطان جور ، ثروت زیادی به دست آورده بود.چند کنیز آوازه خوان و مطرب داشت و پیوسته مجلسی از هوا پرستان تشکیل میداد به لهو و لعب و عیش و طرب می گذرانید کنیزان آواز می خواندند و آنها شراب میخوردند ، چون مجاور با من بود همیشه به واسطه شنیدن آن منکرات از دست او ناراحتی داشتم چند مرتبه گوشزدش کردم ولی نپذیرفت ، آن قدر اصرار و مبالغه نمودم تا روزی گفت : من مردی مبتلا و اسیر شیطانم اما تو گرفتار شیطان و هوای نفس نیستی ، اگر وضع مرا به صاحب خود حضرت صادق (ع) بگویی شاید خداوند مرا از پیروی نفس به واسطه تو نجات دهد ، ابوبصیر گفت سخن آنمرد بر دلم نشست ، صبر کردم تا زمانی که خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم داستان همسایه ام را به آن جناب عرض کردم فرمود : وقتی به کوفه برگشتی او به دیدن تو می آید بگو جعفربن محمد (ع) می گوید آنچه از کارهای زشت می کنی ترک کن برایت بهشت را ضمانت میکنم به کوفه برگشتم مردم به دیدنم آمدند او نیز با آنها بود همینکه خواست حرکت کند نگاهش داشتم وقتی اطاق خلوت شد ، گفتم وضع تو را برای حضرت صادق (ع) شرح دادم ، فرمود او را سلام برسان و بگو آن حال را ترک کند تا برایش بهشت را ضمانت کنم گریه اش گرفت ، گفت تو را به خدا قسم جعفربن محمد (ع) این حرف را به تو فرمود ؟ سوگند یاد کردم آری ، گفت همین مرا بس است از منزل خارج شد ، پس از چند روز که گذشت از پی من فرستاد ، وقتی پیش او رفتم دیدم پشت درب ایستاده برهنه است گفت هرچه در خانه مال داشتم در محلش صرف کردم و چیزی باقی نگذاشتم اینک می بینی از برهنگی پشت درب ایستاده ام ، من به دوستان خود مراجعه کردم مقداریکه تامین لباسش را بکند تهیه نموده برایش آوردم ، باز پس از چند روز دیگر پیغام داد مریض شده ام بیا تو را ببینم در مدت مریضیش مرتب از او خبر می گرفتم و با داروهایی به معالجه او مشغول بودم ، بالاخره به حال احتضار رسید در کنار بسترش نشسته بودم و او در حال مرگ بود در این موقع بیهوش شد وقتی به هوش آمد ( در حالی که لبخندی بر لبانش آشکار بود ) گفت ابابصیر : صاحبت حضرت صادق (ع) به وعده خود وفا کرد ، این به گفت و دیده از جهان بربست ، در همان سال وقتی به حج رفتم در مدینه خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم درب منزل اجازه ورود خواستم ، همینکه وارد شدم هنوز یک پایم در خارج و یکی داخل منزل بود که حضرت فرمود ابابصیر ! ما به وعده خود نسبت به همسایه ات وفا کردیم. (بحارالانوار جلد 11 صفحه 146 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 238)

شرایط توبه و کیفیت آن : شخصی در حضور امیرالمومنین (ع) گفت استغفرالله آن جناب فرمود : ثکلتک اُمُک ( مادرت به سوگواریت بنشیند ) میدانی استغفار چیست ؟ استغفار درجه علیین است ، اسمی است که بر شش معنی گفته میشود : ( اولها الندم علی ما مضی ) 1- پشیمانی از کردار ناپسندیده گذشته ( الثانی العزم علی ترک العود الیه ابدا ) 2- تصمیم بر اینکه معاصی گذشته را هیچوقت تکرار نکنی ( الثالث ان تودی الی المخلوقین حقوقهم حتی تلقی الله املس لیس علیک تبعة ) 3- حقوقیکه مردم بر تو دارند به آنها رد کنی تا خدایرا ملاقات نمائی پاک و بر تو گناهی نباشد ( الرابع ان تعمد الی کل فریضة علیک ضیعتها فتودی حقها ) 4- هر واجبی که ترک کرده ای انجام بدهی و آنرا جبران کنی ( الخامس ان تعمد الی اللحم الذی نبت علی السحت فتذیبه بالاحزان حتی تلصق الجلد بالعظم و ینشاء بینهما لحم جدید ) 5 - با حزن و اندوه گوشتی که از حرام روئیده ذوب نمایی بطوریکه پوست بدنت به استخوان بچسبد و بین آنها گوشت تازه بروید ( السادس ان تدیق النفس الم الطاعة کما اذقتها حلاوة المعصیة 6- رنج عبادت و بندگی را به تن بچشانی چنانکه شیرینی معصیت را به آن چشانده ای ( فعند ذلک تقول استغفرالله ) پس آنگاه که این شرایط جمع گشت میگوئی استغفرالله یعنی از خدا آمرزش می طلبم. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 4 صفحه 640 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 241)

تاخیر در توبه نکنید : پیغمبر اکرم (ص) فرمود : مرد مومن تصمیم می گیرد عمل نیکی انجام دهد ، اگر انجام نداد به همین تصمیم و نیت که داشت خدا او را یک حسنه پاداش می دهد اگر انجام داد ده برابر در نامه عملش نوشته میشود و اما شخصی تصمیم گناهی را می گیرد ، چنانچه آن عمل از او سر نزد به واسطه تصمیم و نیت درباره اش گناهی ثبت نمیشود ، اگر نیت را به مرحله عمل رساند و آن گناه را انجام داد ، باز هفت ساعت او را مهلت می دهند ، ملکی که در طرف راست و متصدی کارهای نیک است به آن ملکی که در طرف چپ و مامور نوشتن اعمال زشت است می گوید ثبت نکن شاید کار نیکی انجام دهد که این عمل زشت را بر طرف نماید ، زیرا خداوند میفرماید ( ان الحسنات یذهبن السیئات ) کارهای نیک گناهان را میزداید و یا ممکن است استغفار کند ، اگر در مدت این هفت ساعت گفت ( استغفرالله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة العزیز الحکیم الغفور الرحیم ذاالجلال و الاکرم ) آن گناهیکه انجام داده بود در نامه عملش ثبت نمیشود هرگاه هفت ساعت گذشت نه کار نیکی انجام داد و نه استغفار نمود همان ملک دست راست به ملک نویسنده گناه می گوید ( اکتب علی الشقی المحروم ) بنویس این گناه را در نامه عمل این بدبخت محروم. (وسائل الشیعه کتاب جهاد با نفس صفحه 524 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 245)

در چه دقیقه حساسی برگشت و توبه کرد : حضرت باقر (ع) فرمود : پسر بچه ای از یهودیها خدمت حضرت پیغمبر (ص) زیاد می آمد ، کم کم اُنسی به آن حضرت گرفته بود آن جناب نیز او را در رفت و آمدهایش می پذیرفت گاهی او را پِی کاری میفرستاد و یا نامه ای به دستش می سپرد که به یکی از خویشاوندان خود بدهد روزی حضرت رسول (ص) متوجه شد که چند روز است آن پسر بچه دیده نمیشود ، جویای حالش گردید ، گفتند مریض شده و نزدیک مردن است ، پیغمبر اکرم (ص) با چند نفر از اصحاب به عیادت آن پسر بچه یهودی رفت آن جناب را برکتی بود که با هرکس سخن می گفت جوابش را میداد ( اگرچه در آخرین لحظات زندگی بود ). به بالین بیمار محتضر نشست صدا زد فلانی ! پسرک چشم گشوده عرض کرد ( لبیک یا ابا القاسم ) فرمود بگو ( اشهد ان لا اله الا الله و انی رسول الله ) گواهی به یگانگی خدا و رسالت من بده ، آن جوان تا این سخن را شنید نگاهی به صورت پدر خود کرده چیزی نگفت ( این نگاه حاکی بود که پسرک از پدر خود شرم دارد یا می ترسد ) برای مرتبه دوم ، حضرت او را صدا زده به گفتن شهادتین امرش کرد ، باز نگاهی به صورت پدر کرده چیزی نگفت ، در مرتبه سوم که پیغمبر (ص) صدایش زد همینکه جوان چشم باز کرد حضرت رسول گفتار قبل را تکرار نمود ، این بار نیز چشم بصورت پدر انداخت ؛ در آن هنگام پیغمبر (ص) فرمود میل خودت میخواهی گواهی بده و در صورتی که مایل نیستی لب فروبند. (( جوان تصمیم خود را گرفت در آن لحظات آخر که چشم از جهان فرو بست سعادت خود را با دو جمله خرید مثل اینکه متوجه شد در مسئله ایمان شرم و حیاء ، یا رعایت خواسته پدر شرط نیست )) بدون تامل گفت (( اشهد ان لااله الاالله و انک رسول الله )) گویی از زندگی او گفتن همین دو جمله باقیمانده بود چه بلافاصله دیده از جهان فروبست. ( فقال رسول الله (ص) لابیه اخرج عنا ) پیغمبر اکرم (ص) به پدرش فرمود ما را با این جوان واگذار و از پی کار خود برو و اکنون به ما تعلق گرفت ، اصحاب را دستور داد او را غسل دهند و کفن کنند وقتی آماده گردید بیاورند تا آن جناب بر جنازه اش نماز بخواند ، از منزل یهودی بیرون شد خدایرا ستایش میکرد که امروز یک نفر را به وسیله من از آتش جهنم نجات داد. (جلد 6 بحارالانوار صفحه 27 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 246)

هر گناهی توبه مخصوصی دارد : حضرت صادق (ع) فرمود : مردی در زمانهای گذشته زندگی میکرد ، در جستجو بود دنیا را از راه حلال بدست آورد و ثروتی فراهم نماید ولی نتوانست ، از راه حرام جدیت کرد باز نتوانست ؛ شیطان برایش مجسم و آشکار شده گفت از راه حلال خواستی ثروتی فراهم کنی نشد و از راه حرام هم نتوانستی اینک مایلی من راهی به تو بیاموزم که به خواسته خود موفق شوی ، ثروت سرشاری بدست آوری و عده ای هم پیرو و تابع پیدا کنی ؟ گفت آری مایلم ، شیطان گفت از خود کیش و دینی اختراع کن مردم را به سوی دین اختراعی دعوت نما ، به دستور شیطان رفتار کرد ، مردم گردش را گرفته و پیرویش کردند و به آنچه مایل بود از ثروت دنیا رسید ، روزی ناگاه متوجه شد که چه کار ناشایستی کردم مردم را گمراه نمودم خیال نمی کنم توبه ای داشته باشم مگر اشخاصیکه به واسطه من گمراه شده اند متوجه کنم که آنچه از من شنیده اند باطل و ساخته شده خودم بود آنها را برگردانم شاید توبه ام پذیرفته شود ؛ به پیروان خود یک یک مراجعه کرد آنها را گوشزد نمود که آنچه من می گفتم باطل بود ، اساس و پایه ای نداشت آنها جواب می دادند دروغ می گویی گفتار سابق تو درست و حق بود ، اکنون در کیش و دین خود شک کرده و گمراه گشته ای ، این جواب را که از آنها شنید غل و زنجیری تهیه نمود به گردن خود آویخته گفت باز نمی کنم تا خدای توبه ام را بپذیرد ؛ خداوند به پیغمبر آن زمان وحی نمود که به فلانی بگو قسم به عزتم اگر آنقدر مرا بخوانی و ناله نمایی که بند بندت از هم جدا شود دعایت را مستجاب نمی کنم مگر کسانیکه به دین ( اختراعی ) تو مرده اند و آنها را گمراه کرده بودی به حقیقت کار خود اطلاع دهی و از دین تو برگردند ؛ { این کار هم که برایش امکان نداشت }( جلد 2 بحارالانوار صفحه 277 ، پند تاریخ جلد 4 صفحه 251)

از آنجائیکه در نقل داستانهای اهل ایمان و تقوی در بیداری و آگاهی دل تاثیر خاصی است بطوریکه شنونده را بعمل وامیدارد در این مقام چند داستان از اهل توبه و سپس داستانهایی که موید و شاهد است بر بعضی مطالب مندرجه در این کتاب نقل میگردد امید است خوانندگان عزیز از خواندن آنها بهره مند شوند.

   - در کتاب مصابیح القلوب سبزواریست که چون آیه تحریم و منع خوردن شراب بر پیغمبر (ص) نازل شد ، منادی رسولخدا (ص) ندا داد کسی نباید شراب خورد ، روزی اتفاق افتاد که رسول خدا (ص) در کوچه ای عبور می کرد و مرد مسلمانی شیشه شراب به دست داشت وارد آن کوچه شد ، چون رسولخدا (ص) را دید که می آید سخت ترسید و گفت خدایا توبه کردم که دیگر شراب ننوشم ، من را رسوا نکن ، چون نزدیک به آنحضرت شد فرمود : در این شیشه چیست ؟ گفت سرکه است ، آنحضرت دست را جلو برد و فرمود مقداری در دست من بریز ، و وقتی که ریخت دید که سرکه است ، آنمرد گریه کرد و گفت یا رسول الله قسم به خدا که سرکه نبود بلکه شراب بود ولی توبه کردم و از خدا خواستم که مرا رسوا نکند ، چنین شد و رسوا نشدم . حضرت محمد (ص) فرمود : چنین است هرکه توبه کند خداوند سیئات او را به حسنات تبدیل میکند (( اولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات )).

على بن الحسین صلوات الله علیهما فرمود: مردى با خانواده اش مسافرت دریا کرد، کشتى آنها شکست و از کسانیکه در کشتى بودند، جز زن آن مرد نجات نیافت ، او بر تخته پاره ئى از الواح کشتى نشست و از کسانیکه در کشتى بودند، جز آن زن آنمرد نجات نیافت ، او بر تخته پاره ئى از الواح کشتى نشست تا بیکى از جزیره هاى آن دریا پناهنده شد، در آن جزیره مردى راهزن بود که همه پرده هاى حرمت خدا را دریده بود، ناگاه دید آن زن بالاى سرش ایستاده است ، سر بسوى او بلند کرد و گفت : تو انسانى یا جنى ؟ گفت : انسانم ، بى آنکه با او سخنى گوید، با او چنان نشست که مرد با همسرش مى نشیند، چون آماده نزدیکى با او شد، زن لرزان و پریشان گشت ، باو گفت : چرا پریشان گشتى ؟ زن گفت : از این مى ترسم و با دست اشاره بآسمان کرد مرد گفت : مگر چنین کارى کرده ئى ؟ (زنا داده ئى ؟) زن گفت : نه ، بعزت خدا سوگند. مرد گفت : تو از خدا چنین مى ترسى ، در صورتیکه چنین کارى نکرده اى و من ترا مجبور مى کنم ، بخدا که من بپریشانى و ترس از تو سزاوارترم ، سپس کارى نکرده برخاست و بسوى خانواده اش رفت و همواره بفکر توبه و بازگشت بود.

روزى در اثناء راه براهبى برخورد و آفتاب داغ بر سر آنها مى تابید، راهب بجوان گفت : دعا کن تا خدا ابرى بر سر ما آرد که آفتاب ما را مى سوزاند.جوان گفت : من براى خود نزد خدا کار نیکى نمیبینم تا جراءت کنم . چیزى از او بخواهم . راهب گفت : پس من دعا میکنم و تو آمین بگو. گفت : آرى خوبست ، راهب دعا میکرد و جوان آمین مى گفت بزودى ابرى بر سر راه آنها سایه انداخت . هر دو پاره ئى از روز را زیرش راه رفتند تا سر دو راهى رسیدند جوان از یک راه و راهب از راه دیگر رفت ، و ابر همراه جوان شد.
راهب گفت : تو بهتر از منى . دعا بخاطر تو مستجاب شد نه به خاطر من ، گزارش خود را بمن بگو، جوان داستان آن را کرد. راهب گفت چون ترس از خدا ترا گرفت ، گناهان گذشته ات آمرزیده شد، اکنون مواظب باش که در آینده چگونه باشى .  اصول کافى جلد 3 صفحه 111

  - در جلد 15 بحارالانوار باب الخوف و الرجاء صفحه 117 از حضرت سجاد (ع) روایت شده است که فرمود : در بنی اسرائیل مرد کفن دزدی بود ، همسایه اش مریض شد و ترسید بمیرد ، مرد کفن دزد را صدا کرد و به او گفت چگونه همسایه ای بودم : مرد کفن دزد گفت خوب همسایه ای بودی مرد همسایه به کفن دزد گفت من کاری دارم که میخواهم تو انجام دهی ، مرد کفن دزد گفت : انجام می دهم ، مرد همسایه دو کفن آورد و به مرد کفن دزد گفت هرکدام که بهتر است بردار برای خودت تا مرا در کفن دیگر بپوشانند و چون مرا دفن کردند قبر مرا نشکاف و مرا برهنه مساز و کفن مرا نبر ، کفن دزد نپذیرفت تا اینکه به سبب اصرار همسایه کفن نیکوتر را برداشت و رفت و چون همسایه مرد و دفنش کردند ، کفن دزد گفت مرده که شعوری ندارد تا بفهمد من خلف وعده با او کرده ام ، میروم و کفن او را می دزدم ، پس قبرش را شکاف و چون خواست کفن را بردارد و او را برهنه سازد ، صیحه و صدای سختی شنید که می گوید این کار را نکن ، پس ترسید و کفن را ندزدید و قبرش را پوشانید ، تا هنگام مردنش به فرزندانش گفت چگونه پدری بودم برای شما ، گفتند نیکو پدری بودی گفت مرا به شما حاجتی است ، گفتند انجام خواهیم داد گفت هرگاه مردم بدنم را آتش بزنید و وقتی خاکستر شدم خاکسترم را به باد بفرستید نصفی به سمت دریا و نصفی به سمت صحرا قبول کردند و چون مرد چنین کردند ، پس خدای تعالی خاکسترهای متفرقه بدن او را جمع نمود و زنده اش کرد و فرمود چه سبب شد که چنین وصیتی کردی عرض کرد به عزتت قسم ترس از عذاب تو مرا بر این وصیت داشت ، پس فرمود : من هم تو را بخشیدم و ترس تو را به آرامش مبدل کردم و طلبکارانت را راضی خواهم کرد. از این حکایت دانسته میشود که هرگاه گنهکار از گناهش پشیمان شود و از عذاب خداوند ترسناک باشد ، خداوند هم او را خواهد آمرزید و خصماء او را راضی خواهد فرمود. گناهان کبیره جلد 2

مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


دعاي فرج

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

Google


در كل اينترنت
در اين سايت