با ولایت زنده ایم


ملتی که بصیرت نداشته باشد فریب می خورد. امام خامنه ای (روحی فداه)

لطیفه های اسلامی

شوخی با امیرالمومنین علی (ع)

روزی حضرت امیر (ع) به راهی می رفت و دو بزرگ صحابه که نیک و بلند بالا بودند بر یمین و یسار وی می رفتند. یکی از ایشان بر سبیل مطایبه (شوخی) گفت: ‍« یا ابا الحسن ، انت بیننا کالنون فی لنا» تو در میان ما ، مانند حرف نون در میان کلمنه لنا هستی.

حضرت فرمود: «لو لم اکن بینکما لکنتما لا» اگر من در میان شما نبودم شما نبودید . چون نون را که از میان کلمه لنا برداری «لا» باقی می ماند و لفظ «لا» در عربی به معنی نیست است.

(لطایف الطوایف)

............................................................

هر اسب بچه اسب دیگری است

زنی به رسول خدا (ص) گفت : مرا سوار اسبی کنید تا به مقصد برسم. حضرت فرمودند : تو را سوار بچه اسب می کنم ! زن گفت : بچه اسب که نمی تواند مرا حمل کند و به مقصد برساند . پیامبر اکرم فرمود: هر اسبی بچه اسب دیگری است.

فیض کاشانی ، شنیدنی های تاریخ


............................................................

پرهیزکاری

از ابراهیم ادهم نقل کرده اند که گفته است:

وقتی باغی را برای نگهداری به من سپردند . صاحب باغ آمد و گفت: انار شیرین بیاور . آوردم ، و اتفاقاً شیرین نبود. باز گفت:  : انار شیرین بیاور . این مرتبه هم آوردم باز  شیرین نبود. گفت : عجیب است تو این همه وقت در باغ من هستی هنوز انار شیرین را نمی شناسی ونمی دانی از کدام درخت باید چید! گفتم : من باغ تو را نگاهداری می کنم ، طعم انار نچشیده ام. آن مرد گفت : به این پرهیزگاری که تو هستی گمان کنم ابراهیم ادهم باشی.

............................................................

گذر به قبرستان

سارقی کلاه فردی را ربوده و فرار کرد.آن مرد به گورستان رفت و آن جا نشت . مردم گفتند: آن مرد کلاه تو را به طرف باغ برد تو جرا در قبرستان نشسته ای ؟ گفت : بالاخره گذرش به این جا خواهد افتاد.

............................................................

آن چاله را من ندیدم

روزی مردی سرش را با پارچه ای بسته بود. کسی او را دید و پرسید : چرا سرت را بسته ای ؟ گفت : آن چاله را می بینی ؟ گفت : آری . گفت : من ندیدم!

............................................................

آیه بر سنگ گور

سلطان محمود غزنوی گوری را برای خود ساخت و به یکی از چاکران گفت : آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گور حک کنیم . چاکر گفت : بنویسید : « هذه جهنم التی کنتم تو عدون » یعنی این جهنمی است که وعده داده شده اید!

............................................................

پاسخ عقیل به معاویه

روزی عقیل بن ابی طالب ، در دمشق پیش معاویه نشسته بود . وقتی که معاویه حاکم شام بود و همه اعیان و بزرگان شام  و حجاز و عراق حاضر بودند . معاویه خواست زرنگی کند ، پرسید : ای اهل شام و حجاز و عراق آیا به شما رسیده است این آیه « تبت یدا ابی لهب و تب» ؟ گفتند : آری . گفت : این ابی لهب ، عموی عقیل است . عقیل که از نزدیک این صحنه را دید ، بی درنگ گفت : ای اهل مجلس ، آیا به شما رسیده است این آیه « وامراته حمالة الحطب » ؟ گفتند : آری . گفت : این حمالة الحطب ، عمه معاویه است . معاویه از ظرافت خود پشیمان گشت و از آن جواب خجل شد.

............................................................

   + خلیل رنجبر - ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸